ادبیات جهان در آینه (۷)
از برتولت برشت تا توماس مان، زندگی نویسندگان بعد از جنگ/ ویلیام فاکنر

مشت بر خاک

اشپیگل شماره ۴۷ / ۱۹۵۳

جامعه نو- برگردان: مهشید میرمعزی – نیو آلبانی در ایالت می¬سی¬سی¬پی آمریکا، شهر کوچک دورافتاده¬ای است که مهاجران در آن ساکن شده‌بودند. سال ۱۹۰۳ در یک شب تابستانی و نمناک، مردی حدوداً سی ساله وارد داروخانۀ واکر شد. از کارآموز، پودر سردرد خرید. بعد چرخید تا واکر را پیدا کند. داروخانه¬چی با تپانچه¬ای بالا گرفته پشت قفسه ایستاده بود. صدای شلیک آمد. گلوله از میان دهان باز مشتری رد شد و چند دندان او را شکست. مرد بر زمین افتاد و واکر تمام گلوله¬ها را به پشت مرد شلیک کرد. کمی بعد سواری به آن منطقه آمد. پدر قربانی بود. شش لول خود را درآورد و مقابل واکر در مغازۀ لوازم آهنی گرفت. شلیک کرد، ولی چخماق اسلحه¬اش شش مرتبه روی گلوله¬ها خورد و عمل نکرد. اسلحۀ واکر کار کرد و پدر قربانی هم مجروح شدو ناتوان از مبارزه در هم شکست. البته او هم مانند پسرش زنده ماند. اینها لحظاتی حساس از فیلم «انتقام زورو» نبود، بلکه یکی از متعدد وقایع داستان خانواده¬ای بود که برندۀ جایزۀ نوبل ادبی در آن رشد کرد. کسی که هنوز زنده است. دو مردی که در مقابل داروخانه¬چی بدشانسی آوردند، پدربزرگ و پدر ویلیام فاکنر بودند که آن زمان تازه به سن مدرسه رفتن رسیده بود. دلیل تیراندازی هم حرف نابجایی بود که واکر در خیابان به خالۀ فاکنر، آنته زده بود. موری ، پدر ویلیام هم داروخانه¬چی را تهدید کرد که به زودی کتکش می¬زند. ویلیام فاکنر برعکس اجداد خود، به هیچ انسانی شلیک نکرد. او جای گلوله و خشونت از کلمات استفاده می¬کرد، اما با همان حرارت و انگیزۀ نیای خود؛ یعنی برای اینکه به تمام موجودات و نیروهایی دستور دهد که به عقیدۀ ویلیام فاکنر همواره تهدیدش می¬کردند و قصد داشتند او را نابود و دنیا را محل زاد و ولد روسپیان و رذیلان کنند. فاکنر تقریباً سی سال تمام، خود و داستان شخصی زندگی¬اش را پنهان کرد. تازه حالا بیشتر در انظار عمومی ظاهر می-شود، اجازه می¬دهد از او عکس بگیرند و دوستان و آشنایانش به قدری در بارۀ او و خانواده¬اش حرف می¬زنند که یافتن دلایل و زمینه¬های داستان¬های پرهیجان و پرسرعت او امکان¬پذیر می¬شود. شاید ویلیام فاکنر در مقام یک انسان و نویسنده – ملایم بگویم – استثنایی¬ترین فرد در ادبیات معاصر جهان باشد. بسیار زیاد می¬نوشد. گاهی آن¬قدر الکل در خون خود دارد که روزهای متمادی بیهوش می¬افتد و فقط با آمپول به زندگی بازمی-گردد. در ۱۹۵۰ نزدیک بود شرکت او در ضیافت نوبل لغو شود، چون باز شروع به نوشیدن کرده بود. عزیزان او روزها و شب¬ها کنار تختش نشستند. او هذیان گفت و آنها دعا کردند که آثار ویسکی قبل از سفر از وجودش پاک شود. بعد مردی از خواب بیدار شد که – براساس استدلال¬های دریافت جایزه – «نقشی پراهمیت در رمان-نویسی آمریکایی داشته است». به اندازۀ کافی هوشیار بود که تاریخ تقویم را تشخیص دهد. بعد آرام در تخت دراز کشید و اعلام کرد: «من دو روز دیگر خواهم نوشید.» رنگ پریده و خمار، اما سر وقت سفر را آغاز کرد. در استکهلم یک سخنرانی شایان تأمل انجام داد و تأثیر فوق¬العاده¬ای از خود بر جای گذاشت. آثاری که فاکنر تاکنون خلق کرده (چندین رمان و تعداد زیادی نوول و داستان کوتاه که بین سال¬های ۱۹۲۶ تا ۱۹۵۱ نوشته است) نمی¬توان به طور مشخصی توصیف کرد. رابرت پن وارن که خود نویسنده¬ای بزرگ است، در مورد او گفته: «رمان¬نویسی که می¬توان او را با توجه به حجم آثار، گستردگی موضوعات، درجۀ تأثیرگذاری، دقت برای گزارش¬نویسی¬ و سنگینی فلسفه¬اش در کنار بزرگ¬ترین ادیبان قرار داد.» ژان پل سارتر: «فوق¬العاده¬ترین جعبۀ پاندورای معاصر که در آثارش هیچ¬چیز زشتی اعم از رشوه تا زنا از قلم نمی‌افتد.» نثر فاکنر، منتقدان را به استفاده از صفاتی چون «هزارتوگونه»، «جنگل¬مانند» و «سترگ» وامی‌دارد. بسیاری بر این گمان هستند داستان¬های فاکنر، به مراتب مشکل¬تر از داستان¬های کافکاست. به تازگی کتابی دیگر از فاکنر با عنوان «برخیز ای موسی » به آلمانی ترجمه و منتشر شده است. اگر چه درک این کتاب ساده¬تر از کتاب¬های دیگر او است، ولی باز هم پرسش¬هایی را به وجود نمی¬آورد که هنگام مطالعۀ آن برای تمام افراد غیرآمریکایی پیش می¬آید. سؤال¬هایی که روی هم جمع می¬شوند تا خوانند با مارسل بریون منتقد همراه شود و بپرسد: «این کتاب خوب است، ولی برای چه خوب است؟» «برخیز ای موسی» از یک نوول مفصل و پنج داستان کوتاه مربوط به هم و پیچیده تشکیل شده است. کتاب، تشریح راه یک خانواده¬ و سیاه¬پوستانی در قرن گذشته از جنوب آمریکا است که اول برده بودند و بعد آزاد شدند، اما هستۀ اصلی آن یعنی داستان «خرس» نشان می¬دهد که فاکنر اصلاً به دنبال نوشتن «شرح وقایع یک خانواده» چنان چه در عنوان دوم کتاب آمده، نبوده است. حدود ۱۸۸۰ یک «خرس» در جنگل¬های می¬سی¬سی¬پی می¬پلکد که هیچ گوساله¬ای در شعاع پنجاه مایلی از دست او در امان نیست. فاکنر، تعقیب چندین سالۀ این حیوان وحشی را توسط کشاورزان شرح می¬دهد. او این قصه را نه تنها بهترین داستان شکاری می¬کند که تاکنون نوشته شده است، بلکه از آن تمثیلی استعاری میان انسان و طبیعت وحشی و تولد تمدن می¬سازد که پیروزی انسان در اثر آن به وجود آمد. همین نشان می¬دهد موضوعات اروپایی¬ها و فاکنر در ادبیات تا چه اندازه با هم تفاوت دارند. ضمن اینکه مشکل بیشتر نویسندگان مدرن در دو جنگ جهانی، خیانت به ایده‌آل¬های سیاسی و ترس‌های نهفته است، ریشۀ رنج فاکنر اتفاقی است که سی سال پیش از تولدش افتاده؛ یعنی جنگ داخلی آمریکا (۱۸۶۱ تا ۱۸۶۵) بین ایالت¬های شمالی تحت رهبری آبراهام لینکلن و ایالت¬های جنوبی (کنفدراسیون) که طرفدار برده¬داری بودند و فاکنر در آنجا به دنیا آمده است. از دید فاکنر، امروز آزادی بردگان به غایت مهم¬تر از انقلاب کمونیستی است. یکی از محبوب¬ترین برداشت¬های اروپایی¬ها در مورد آمریکا که فاقد ابتکار و قریحه است، کلیشۀ «عدم داشتن تاریخ و آداب و رسوم» است. شاید این در مورد کسانی که به تازگی به شهرهای بزرگ مهاجرت کرده¬اند تا حد زیادی صحت داشته باشد، اما وقتی صحبت از آمریکایی¬هایی می¬شود که در روستاها زندگی می¬کنند و خویشاوندان فاکنر هم جزئی از آنها هستند، درستی خود را از دست می¬دهد. اهالی قدیم ایالت¬های جنوبی آمریکا، تاریخی دارند که البته به لحاظ زمانی بیش از دویست سال قدمت ندارد، ولی شامل تمام عناصر تاریخ انسانی می¬شود. از جمله فتح¬ها، تقسیم و متمدن کردن کشور، آرمان¬هایی در راه کمال، اراده در راه به دست گرفتن قدرت، شورش، جنگ، شکست، نابودی کشور، بازسازی آن، زوال فرهنگی و تلاش برای آشتی و صلح. اینها برای فاکنر و اهالی ایالت¬های جنوبی فقط در سطح تاریخ نمانده، بلکه به شکلی کاملاً شخصی چنان زنده و با روح است، گویی همین دیروز اتفاق افتاده. درواقع فاکنر کاری جز تشریح خاطرات به ارث رسیده و تجربیات شخصی از «تاریخ جنوب» در قالب داستانی بزرگ، استعاری و مغموم انجام نداده است. او تاریخ جنوب را مبدل به یکی از جذاب-ترین ویژگی خاص آمریکای «بدون تاریخ» می¬کند. «خط میسون – دیکسی » بین ایالت¬های شمال و جنوب در ادبیات آمریکا هم وجود دارد. تقریباً تمام داستان‌نویس‌های بدون احساس در شمال و تقریباً تمام نویسندگان احساساتی در جنوب آمریکا به دنیا آمده¬اند. علاوه بر فاکنر، می¬توان از تنسی ویلیامز احساساتی¬ترین نویسندگان معاصر آمریکا («اتوبوسی به نام هوس»)، ترومن کاپوتی («گرس هارپ») نام برد و دو داستان¬نویس تأثیرگذار ارسکین کالدول («یک وجب خاک خدا») و رابرت پِن وارن هم در ایالت¬های جنوبی آمریکا به دنیا آمده¬اند. شخصیت ویلیام فاکنر، تحت تأثیر مردی است که در مقام یک سرهنگ در ارتش جنوب می¬جنگید. این مرد، پدر پدربزرگ او ویلیام سی. فاکنر، الگو و بزرگ خاندانی بود که الهام¬بخش فاکنر برای یکی از اولین شخصیت¬هایش یعنی سرهنگ سارتوریس شد. در زندگی افسانه¬ای سرهنگ فاکنر، اتفاقات زیادی افتاد که بعد در کتاب¬های نتیجۀ او «بیلی» انعکاس یافت. بیل فاکنر در ۱۸۳۹ براساس رسم قدیم خانوادۀ فاکنر، پس از اختلافی که به خشونت انجامید در ۱۴ سالگی از خانه فرار کرد. او با ضربۀ چنگک سر برادرش را زخمی کرد. سپس پدرش او را حسابی کتک زد. نزد عمویش به می‌سی‌سی¬پی رفت که به اتهام قتل در زندان بود (و البته بی¬گناه اعلام و آزاد شد). بیل کار کرد و وکیل شد. در آن سال¬ها ایالت¬های جنوبی در حال پیشرفت و قدرتشان هم در دولت ساکن در واشنگتن در حال افزایش بود. نوعی اشرافی¬گری همراه با فرهنگ در خانه¬های اربابی بزرگ در مزارع به وجود آمد. فقط یک نقطۀ تاریک وجود داشت و آن هم برده¬داری بود، ولی زمین¬داران اطمینان داشتند که به «کاکا سیاه¬ها» لطف می¬کنند و وقتی شمال درخواست از میان برداشتن برده¬داری را مطرح کرد – که اساس ثروت جنوبی¬ها بود – خشمگین شدند. جنگ شد و سرهنگ فاکنر علیه شمالی¬ها در آن شرکت کرد. در ارتش ایالات جنوبی، افسرانی را انتخاب کردند و هنگ فاکنر به دلیل رفتار خشونت¬آمیزش، او را کنار گذاشت. فاکنر، هنگی تازه برای خود تأسیس کرد. (چندین بار در بخش پایانی «خرس» به این موضوع اشاره می¬شود.) جنوبی¬ها بعد از شکست متوجه شدند شک اولیۀ آنها به یقین بدل شده است. یانکی¬های شمالی، نه به دلیل ایده‌آل‌های انسان¬دوستانه و مبارزه در راه آزادی بردگان، بلکه برای غارت جنوبی¬ها و استثمار آنها در آینده وارد این جنگ شده بودند. شعار «یانکی امپریالیست، گم‌شو» را نه روس¬های شوروی¬، بلکه اهالی ایالت¬های جنوب آمریکا ساختند. هرج و مرج در کشورشان حاکم بود. «سیاستگر خوش¬نشین » و اراذل شمالی، خانه¬های اربابی را غارت کردند. تاجران یانکی، درختان جنگل¬ها را قطع و نواحی وسیعی را عاری از درخت کردند. ایالت می¬سی¬سی¬پی هنوز هم کمترین ثروت سرانه را در ایالات متحده آمریکا دارد. هم‌چنان هم با دیدن یکی از چندین شکاف خشک که نتیجۀ از بین بردن گیاهان است، تمام جنوبی¬ها به جنگ داخلی آمریکا فکر می¬کنند. مردانی مانند سرهنگ فاکنر تلاش کردند بعد از جنگ، نظم را برقرار و جنوب را بازسازی کنند. این کار بدون خشونت امکان¬پذیر نبود. پدر پدربزرگ فاکنر، خط آهن ساخت و در کنار آن رمان هم می¬نوشت که یکی از آنها در سال ۱۹۵۲ چاپ مجدد شد. او در دوئلی با دوست سابق خود که مخالف سیاسی¬اش هم شده بود، کشته شد. پدربزرگ فاکنر که مردی کله¬شق و لجوج بود، چندین مرتبه به دلیل مصرف بیش از اندازۀ الکل در آسایشگاه بستری شد، ثروت آنها را افزایش داد، اما مهاجری حیله¬گر همه را از او گرفت. سقوط خانواده آغاز شد. موری، پدر فاکنر، اسب کرایه می¬داد. نزاعش با واکر داروخانه¬چی نشان می¬دهد که روحیه جنگجویی داشته است، اما در باقی موارد سایۀ کم‌رنگی از نیای خود بود. قدرت عمل بی¬کران پیشینیان فاکنر، در او به تخیلی بی¬کران بدل شد و نه چیزی دیگر. در کودکی تخیل و حافظه¬ای بسیار قوی داشت، ولی نمی¬توانست تخیلات خود را از واقعیت تشخیص دهد و بعداً هم تغییر چندانی در این امر به وجود نیامد. در حالی‌که بزرگ می¬شد داستان¬ها و نقل¬قول¬های جالبی در مورد شکوه و جلال و مصیبت خانوادۀ خود و دیگران در آن منطقه شنید. داستان¬سرایی در کشاورزان جنوبی، عادتی دیرینه است. این داستان¬ها چنان ذهن او را مشغول خود کرد که در امتحانات دبیرستان رد شد. در اینجا آموزش رسمی او پایان یافت. جنگ اول جهانی از نظر فاکنر شانسی برای تقلید از شجاعت پدر پدربزرگش بود، ولی نیروی هوایی آمریکا او را به دلیل قد کوتاهش نپذیرفت. خود را به نیروی هوایی کانادا معرفی کرد و درست به‌موقع برای شرکت در جشن آتش‌بس به فرانسه رسید. وقتی به آمریکا و شهرش آکسفورد بازگشت، ادعا کرد که پایش در جنگ مجروح شده است. وقتی نیاز به ویسکی پیدا می¬کرد، از آنجا که تخصصی نداشت، کارهای مختلفی انجام می¬داد. باقی اوقات را هم در گرسنگی به سر می¬برد و شعر می¬سرود. اشعاری که به نظر یکی از دوستان تحصیل¬کرده¬اش خوب بود، اما هیچ¬کس دیگری به آنها توجهی نداشت. شروع به جمع¬آوری داستان¬های آن منطقه کرد که موضوع کتاب¬های او شدند. تلاش کرد به اروپا برود، ولی در نیواورلئان گیر کرد و وارد کلوپی از پسران اشراف¬زادۀ فقیر شد. در آنجا با شروود آندرسن آشنا شد که امروز او را پیشاهنگ ادبیات مدرن آمریکایی می¬دانند. آندرسن با مجموعه داستان خود «واینزبورگ، اوهایو» (۱۹۱۹) نثر خشکی را که در قرن بیستم رایج بود، کنار گذاشت. او با توجه به کشف روانشناسی، اعمال ناخودآگاه، تمایلات جسمانی و تصورات و تمایلات خواب¬گونه و استعاری را به عنوان نیروهای خاص بشر به تصویر کشید و روی ضعف عقل و اخلاقیات تأکید کرد. اندرسون آگاهانه توجه خود را معطوف مفهومی کرد که ک.گ.یونگ برای هنرمندان یافته بود: «هنرمند، مترجم آگاه ناخودآگاه تعیین‌کننده و پایۀ اساسی روحی است که در تمام انسان¬ها وجود دارد. او این روح را ترجمه می¬کند. مانند روانپزشکی که رویاهای بیمارگونۀ یک بیمار مبتلا به اختلال روانی را روشن و معنا می¬کند.» آندرسن فرد مناسبی برای شفافیت بخشیدن به دنیای رویاهای تقریباً بیمارگونۀ فاکنر بود. او آن مرد جوان و یکدنده را وادار به نوشتن نثر کرد. فاکنر تحت نظارت اندرسن، اولین رمان خود «مزد سرباز» را نوشت که دربارۀ بازگشت و مرگ تدریجی سربازی داوطلب به خانه است. او در اثر جراحت، قدرت مردانگی خود را از دست داده و ناامید است. کتاب، حال و هوای «نسل گمشده » را دارد که همینگوی قبلاً بسیار بهتر در «خورشید همچنان می¬دمد» آن را بازگو کرده بود. کتاب، با موفقیت روبه‌رو نشد، اما حق¬التألیف آن برای سفر به اروپا کفایت کرد. فاکنر اولین مرتبه در رمان «سارتوریس» به سراغ ذخیرۀ خود از داستان¬هایش در بارۀ می¬سی¬سی¬پی رفت و به شیوه¬ای خام و احساساتی، پدر پدربزرگ، پدربزرگ و خود را ستود، ولی ناشرش ابتدا تمایلی به چاپ کتاب نداشت. این نابغۀ دست‌کم گرفته شده باز هم برای امرار معاش به سراغ کارهای موقتی رفت. بالاخره (در سال ۱۹۲۹) طبق گفتۀ خودش، «چیزی در وجودم منفجر شد و من دل و روده¬ام را در قالب “خشم و هیاهو” نوشتم.» فاکنر با «خشم و هیاهو» تحسین منتقدان را به عنوان استعدادی تازه برانگیخت. اکثر آنها هنوز هم این کتاب را بهترین اثر او می¬دانند. موضوعش انحطاط فرهنگی فرزندان ارباب، شکارچی و ژنرال جنگ¬های داخلی، کامپسون است. کامپسون یک پسر کندذهن و سه نوه دارد. یکی از آنها دختری زیبا و بی¬احساس، دیگری پسر دانشجوی بااستعداد هاروارد و مبتلا به اختلال اعصاب که عشق به خواهر مانع از خودکشی¬اش می¬شود و یک پسر کله¬پوک است. جادوی این داستان، نه مشکل ضعف¬های انسانی، بلکه سبک تازه و غیرمتعارف فاکنر است. اولین بخش کتاب، تقریباً نامفهوم است، چون فاکنر در آن اتفاقات را مطابق با برداشت¬های ناقص بنجامین ابله بازگو می¬کند، ولی آشفتگی جملاتی که پشت سر هم می¬آیند، قدرت عظیمی روی خواننده دارند و طوری است که گویی بدون اینکه متوجه شود، احساس می¬کند در حال دیوانه شدن است. بدون شک این کار یکی از شگفت¬انگیزترین ترفندهای تاریخ ادبیات است. ویلیام فاکنر، هدف هنری و سبک و شیوۀ خود را یافته بود. بعد بین سال¬های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ مهم¬ترین داستان¬های او در بارۀ جنوب منتشر شدند. – «محراب» رمانی جنایی و داستانی هیجان¬انگیز در بارۀ یک دختر دانشجوی پرشور، یک قاچاقچی مبتلا به سیفلیس، یک جنایت وحشیانه و اشتباهات در عدالت انسان¬هاست. فاکنر دربارۀ این کتاب گفت: «بدترین داستانی که وقتی نیاز به پول داشتم، به ذهنم رسید.» به این وسیله از کتابی که بیشترین فروش را داشت (تاکنون یک میلیون نسخه) فاصله گرفت. – «هنگامی¬که در حال مرگ بودم»، افسانه¬ای هولناک از مرگ و تدفین یک زن دهقان که با چنان صراحتی نقل می‌شود که خواننده، اتفاقاتی را که در آن می¬افتد در درون خود حس می¬کند. – «ابشالوم، ابشالوم»، داستان رنج و مصیبت تامس استاپن است که می¬خواهد یک ابرانسان باشد و دارایی خود را از دست می¬دهد. فرزندی حرامزاده و ابله تنها چیزی است که از خود باقی می¬گذارد. – «پیرمرد»، داستان تشریح طغیان می¬سی¬سی¬پی، خشم طبیعت و ناتوانی انسان¬هاست. – «روشنایی ماه اوت»، داستان مبارزۀ دورگه¬ای به نام جو کریسمس در راه یافتن معنایی برای زندگی¬اش به عنوان فردی طرد شده، احساس گناه (قتل معشوقۀ سفید پوستش) و مرگش به دست سفیدپوستی که به او شلیک می‌کند. – «دهکده»، داستان فساد یک منطقه توسط یک مشت خرده¬فروش خودخواه و کثیف. – «یک گل سرخ برای امیلی»، بهترین داستان کوتاه فاکنر است. داستان در مورد پیرزنی است که از ترس اینکه شوهرش او را ترک کند، همسرش را می¬کشد، روی تختخوابی می¬خواباند و در اتاق نگه می¬دارد. منتقدان اطمینان دارند که فاکنر در ابتدا قصد نداشته، با داستان¬هایش نمایی سراسری از ایالت¬های جنوب را ارائه دهد. می¬گفتند فاکنر، بحران روحی جنوب را به ارث برده، کاملاً به لحاظ ذهنی عمیق شده و نثری به غایت فشرده خلق کرده است. آیزاک مکازلین در «برخیز ای موسی» فریاد برمی¬آورد: «نمی¬فهمید که این سرزمین لعنت‌شده است؟» اعتقاد جنون‌آمیز فاکنر به نفرینی فجیع که روی جنوب قرار دارد، بر تمام اثر او حکمفرماست. او با خشونت داستان¬هایش را می¬شکافد و آنها را به این¬سو و آن¬سو پرتاب می¬کند تا نفرین را نمایان سازد و منشاء آن را روشن کند. بزرگ¬ترین کابوس فاکنر، شکست انسان¬ها در به دست آوردن بزرگ¬ترین شانسی است که داشته¬اند. خاک آمریکا به نیای فاکنر نوید رهایی از مصیبت را داده بود. آنها با شجاعت و تلاش شروع به ساختن دنیایی بهتر کردند. اگرچه از «نفرت¬انگیزی اروپا» فرار کردند، ولی دلایل آن نفرت¬انگیزی را با خود به همراه آوردند: «تمایل به انجام بی¬عدالتی و اعمال ننگ¬آمیز». به عقیدۀ فاکنر، پیروزی این تمایل هم نفرینی است که جنوب را مبدل به مکانی آزار¬دهنده¬تر از اروپای فاسد می-کند. با وجود اینکه فاکنر تراژدی آمریکایی را به شکلی تسلیم¬ناپذیر به جلو می¬راند، اما هرگز نمی¬تواند آن را بپذیرد. در گذشته جستجو می¬کند و تلاش دارد از طریق چیزی شبیه احضار روح بفهمد که دلیل رفتار برده¬داران در اثر سوءتفاهم یا به دلیل نیات خبیثانه و دلیل شکست در جنگ داخلی، برتری دشمن یا خیانت خودی¬ها بوده است. فاکنر – خشن¬تر از همه – پرده از عذاب وجدان سفیدپوستان در مقابل سیاهان برمی¬دارد. به نظر می¬رسد فقط شیوۀ پرشتاب «جریان خودآگاه» فاکنر قادر است واکنش متناقض روانی یک ارباب زمین¬دار را تشریح کند که در برابر برادر ناتنی رنگین¬پوست خود (یعنی پسر حرامزادۀ پدرش) قرار می¬گیرد. تمایلی از سر درماندگی سفیدپوستی که می¬خواهد قوی¬تر و پرهیزکارتر از یک رنگین¬پوست باشد تا توجیهی برای «تکبر و غرور مادرزادی» خود بیابد؛ آگاهی به اینکه ضعیف¬تر، تندخوتر و مرددتر است؛ ناتوانی برای داشتن احساس برادری با سیاه¬پوستی آرام و شکیبا؛ سرکوب نکردن تنفری همراه با خشونت از خویشتن و برادر ناتنی. در چنین لحظاتی است که به نظر می¬رسد نثر فاکنر طبق گفتۀ خودش و اکثر اوقات با تکیه به بطری ویسکی، زیر بار رنج و غم خم می¬شود. او فردی احساساتی است که خود را آزار می¬دهد و مبارزی تنها در برابر «آن چیزی که مردم پیشرفت می¬نامند» است؛ زیرا این پیشرفت، تجارت و منافعی پیچیده را جانشین فضایل اصلی پیشگامان کهنسال می¬کند. اکثر اوقات به نظر می¬رسد افکار و احساسات فاکنر آشفته و کودکانه است و تعهد و کوشش¬هایش گاهی تأثیری باورنکردنی دارد. البته او اساساً متعهد است و تحت تأثیر اصول اخلاقی من¬درآوردی قرار ندارد، بلکه درگیر نیروهای موجود و مصیبت ناشی از اعمال انسان¬هاست. فاکنر نوشته است: «به تدریج متوجه می¬شوم که با تمام داستان¬هایم، فقط یک کتاب را نوشته¬ام.» به این نقطه که رسید، آگاهانه با گسترش تحقیقی مشتاقانه در بارۀ مردم و افسانه¬های موطنش، تلاش کرد آنها را در قالب «ولایت یوکناپاتاوا » تا حدودی به شکل حماسه¬ای کلی درآورد. فاکنر – آن¬گونه که به تازگی در یک سخنرانی اعلام کرد – از بمب هیدروژنی متنفر است. البته نه به دلیل قدرت انفجارش، بلکه «چون ترس از آن، حقیقت قلبی مردم را از آنها می¬گیرد». در «مزاحم در خاک»، لوکاس بیچم ، سیاه‌پوست پیر (که بعد در «برخیز ای موسی» هم حضور دارد) با فداکاری یک پسر سفید پوست از اتهام قتل (و اعدام) رهایی می¬یابد. در «مرثیه برای راهب»، دختری سیاه¬پوست، زندگی خود را فدای رهایی روحی خانم ارباب سفیدپوست خود می¬کند. در پایان کتاب «برخیز ای موسی» هم مردان سفیدپوست، به بیوۀ پیر لوکاس بیچم کمک می¬کنند جنازۀ نوۀ اعدام شده¬اش را به خانه ببرد. انسان¬ها شجاعانه و در جایی که پیشتر اعدام (لینچ) و تجاوز انجام می¬شد، برای یکدیگر تلاش می¬کنند. ویلیام فاکنر گمان می¬کند نوری یافته است. با این احوال و شاید درست به این دلیل، فاکنر همان آدم بزرگ و قدیمی مانده است. تفاوت¬ها با قبل زیاد نیستند. کارهای موقت برای امرار معاش در گذشته، امروز تبدیل به نوشتن فیلم¬نامه¬هایی شده که مبلغ خوبی برایشان می¬پردازند. به این دلیل که کتاب¬های جدی او کفاف سیر کردن شکم خود، همسر و دختر بیست‌ساله-اش را نمی¬دهد. هم‌چنان از محافل ادبی دوری می¬کند. با این احوال وقتی متنقدان از او می¬پرسند که برای مثال می¬خواسته این یا آن موضوع را در کتاب¬هایش بگوید، همواره این جواب را می¬دهد: «فکر کنم همین¬طور است.» از تنها جمعی که خوشش می-آید، دوستان و خویشاوندانش در آکسفورد هستند. ساعت¬های متمادی آنها را با داستان¬های جذاب همیشگی و پیچیدۀ خود روی صندلی میخکوب می¬کند. مدام ایده¬ها، رازها، نقل¬قول¬ها و طرح¬های حماسی در ذهنش جمع می¬شوند، گویی غده¬ای خاص با کارآیی خوب، آنها را انتخاب و تفکیک می¬کند. مانعی به نام هوشیاری را هم با ویسکی از سر راه برمی¬دارد و بعد شروع به نوشتن می‌کند. طوری که ظاهراً حتی وقت ندارد هرازگاهی نقطه¬ای پایان جملات بگذارد. به نظر می¬رسد به ندرت وضعیتی مانند دیگر نویسندگان دارد که البته تصوری دقیق از آنچه می¬خواهند بنویسند دارند، ولی باید مدت¬ها برای یافتن کلمات صحیح فکر کنند. مثل اینکه کلمه و روایت، جدا از هم (و برای اینکه با زحمت کنار هم قرار گیرند) به سراغ فاکنر نمی¬روند، بلکه کاملاً یکنواخت مانند آبشار جاری می¬شوند. وقتی برای اسمی، چهار صفت به ذهنش می¬رسد، مناسب¬ترین را انتخاب نمی¬کند، بلکه تمام چهار صفت را می¬نویسد. بدون اینکه واژه¬ای را خط بزند یا تصحیح کند. بعد دستنوشته¬های خود را در گاوصندوقی نسوز می¬گذارد. افسانۀ ولایت یوکناپاتاوا هم مانند خالقش سرشار از لایه¬های متناقض¬ و شدید درونی است. برخی از بهترین بخش‌های ادبیات در کنار کلماتی توخالی از فلسفه¬ای من¬درآوردی و وحشتناک قرار می¬گیرد. گاهی اوقات تکنیک نوشتن فاکنر مبدل به دستگاه خودکاری بی¬روح می¬شود و مستتر شده در قالب احساسات به حد ابتذال می¬رسد (مثلاً در «دو دکل»). کاولی منتقد می¬نویسد: «اما گاهی داستان¬ها و شخصیت¬های یوکناپاتاوا تا حد نماد شدن رشد می¬کنند و سرنوشت یک کشور یا یک دورنما تا سطح تراژدی انسان¬ها گسترش می¬یابد.»

  • لینک کوتاه:

مطالب اخیر

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای ضروری با ستاره (*) مشخص شده‌اند.

Cancel reply