سرشت این گونه شخصیت ناتوانی در اتکای به خود و در مستقل بودن است
شخصیت اقتدارطلب

اریک فروم | ترجمه: حسن قاضی‌مرادی: با به‌کاربردن «شخصیت اقتدارطلب» چه در نظر داریم؟ معمولاً تمایز آشکار فردی را که می‌خواهد به دیگران فرمان دهد، آنان را تحت‌نظارت بگیرد یا محدود کند با فردی که گرایش دارد خود را واسپارد، اطاعت کند و تحقیر شود می‌فهمیم. گهگاه برای به کار بردن واژه‌های آشناتر، چه‌بسا از رهبر و پیروانش استفاده کنیم. تمایز فرمان‌ده و فرمان‌بر که از بسیاری جهات وجود دارد همان‌قدر طبیعی است که الزام پذیرفتن ما به اینکه این دو تیپ شخصیتی، یا همچنان که گفتیم این دو صورت شخصیت اقتدارطلب، درعمل، عمیقاً به هم وابسته‌اند.

اما آنچه هر دو در آن مشترک‌اند، آنچه سرشت شخصیت اقتدارطلب را مشخص می‌کند ناتوانی است؛ ناتوانی در اتکای به خود، در مستقل بودن، یا به سخن دیگر: در پایبندی به آزادی.

ضد شخصیت اقتدارطلب، فرد بالغ است: فردی که چون به‌طور فعال، با جهان و مردم و چیزهای اطراف خود درمی‌آمیزد و آن‌ها را درک می‌کند دیگر نیازی به وابسته شدن به دیگران ندارد. این به چه معنی است؟ کودکان همچنان به وابستگی نیاز دارند. آنان در رحم مادرشان، در معنای جسمانی کلام، با مادرانشان یکی هستند. آنان بعد از تولد برای ماه‌ها و از بعضی جهات حتی برای سال‌ها ـ ازنظر روان‌شناختی – همچنان بخشی از مادرشان باقی می‌مانند. کودکان نمی‌توانند بدون کمک مادرشان زنده بمانند. بااین‌وجود کودکان رشد می‌کنند و پرورش می‌یابند. آنان راه رفتن، صحبت کردن را می‌آموزند و راه خود را در جهانی می‌یابند که جهان آنان می‌شود. کودکان با کسب دو مهارت که در سرشت هر فرد است پرورش می‌یابند: عشق و عقل.

عشق، پیوند است و احساس یگانگی با جهان در عین حفظ استقلال و یکپارچگی خویشتنِ خود. فرد عاشق با جهان پیوسته است. او نمی‌ترسد چون جهان خانه‌اش است. او به این دلیل که به خود مطمئن است می‌تواند خود را نبیند.

عشق به معنای ادراک جهان به‌عنوان تجربه‌ای عاطفی است. اگرچه شیوه دیگر ادراک، شناخت از طریق ذهن است. ما این نوع ادراک را عقل می‌نامیم. این متفاوت از هوش است. هوش٬ فکر را برای رسیدن به برخی اهداف عملی به کار می‌گیرد. وقتی شامپانزه‌ای موزی را در جلوی قفسش می‌بیند و نمی‌تواند بدون وصل کردن دو تکه چوبی که در قفس است به آن دسترسی یابد و آن دو تکه چوب را به کار می‌برد و به موز می‌رسد هوش خود را نشان می‌دهد. این، هوش حیوان است که همان هوش مدبرانه‌ای است که ما وقتی از انسان حرف می‌زنیم آن را، به‌طورمعمول، فهم می‌خوانیم. عقل یا خرد چیز دیگری است. خرد فعالیت ذهن است که می‌کوشد از سطح و نمود چیزها به عمق و ماهیتشان پی ببرد؛ آنچه را که واقعاً در پس این چیزهاست به چنگ آورد، یعنی آن نیروها و سائق‌هایی که هرچند نادیدنی‌اند، اما عمل کرده و جلوه‌های چیزها را تعیین می‌کنند.

این توصیف از فرد بالغ، یعنی فرد عاشق و عاقل را برای درک بهتر سرشت شخصیت اقتدارطلب ارائه می‌کنم. شخصیت اقتدارطلب به بلوغ نرسیده است؛ او نه می‌تواند عشق بورزد و نه عقل را به کار ببرد. درنتیجه، او به‌غایت تنهاست؛ به این معنی که او با ترس عمیقاً ریشه‌داری درگیر شده است. او نیاز دارد پیوندی را احساس کند که نه مستلزم عشق است و نه نیازمند عقل و خرد. او آن را در رابطه‌ای هم‌زیست‌‌ساز می‌یابد؛ در احساس یکی بودن با دیگران. او به این احساس نه با محافظت از هویت خودش، بلکه با ادغام یا ذوب شدن و با تخریب هویتش دست می‌یابد. شخصیت اقتدارطلب به شخص دیگری نیاز دارد تا با او ادغام شود؛ زیرا او نمی‌تواند تنهایی و ترسش را تحمل کند. در این حال، ما به مرزهایی می‌رسیم که هر دو شکل شخصیت اقتدارطلب – فرمان ده و فرمان‌بر – در آن‌ها مشترک‌اند.

شخصیت اقتدارطلبِ منفعل و به دیگر سخن، شخصیت خودآزار (مازوخیست) و سلطه‌پذیر، حتی به‌طور ناخودآگاه، این هدف را دارد که بخشی از یک یگانه بزرگ‌تر شود؛ یعنی آویز یا ذره‌ای هرچند کوچک از این شخص «بزرگ»، این نهاد «بزرگ» یا این ایده «بزرگ» شود. این شخص، نهاد یا ایده چه‌بسا، به‌واقع، بسیار مهم و قدرتمند باشد یا فقط به‌طور شگفت‌انگیزی از سوی فرد معتقد به آن‌ها یا پیرو آن‌ها بادکرده شده باشد [این فرقی ندارد]. آنچه ضروری است این است که فرد – به‌طور ذهنی – متقاعد شده باشد به این‌که فرمانروا، حزب، دولت یا ایده «او»، یکسره قدرتمند و متعال است، اینکه او خودش قدرتمند و بزرگ است و اینکه او جزئی از چیزی «بزرگ‌تر» است. تناقض‌نمای [پارادوکس] این شکل منفعل شخصیت اقتدارطلب در این است که فرد خودش را به میزانی کوچک می‌کند که بتواند به‌عنوان جزئی از چیزی بزرگ‌تر، خودش را بزرگ بداند. فرد می‌خواهد فرمان بپذیرد. برای اینکه الزامات تصمیم‌گیری و پذیرش مسئولیت را ندارد. این فرد خودآزار در جستجوی وابستگی، اغلب فقط به‌طور نیمه آگاه، در اعماق وجودش از احساس حقارت، بی‌قدرتی و انزوا می‌هراسد. به همین علت، او در جستجوی «رهبر» است، یک قدرت برتر تا احساس کند که با سهیم شدن [در قدرت او] در امنیت و تحت‌الحمایگی است و این‌گونه بر حقارتش غلبه کرده است. او به‌طور نیمه‌هشیاری ناتوانمندی را احساس می‌کند و نیاز به رهبری دارد تا این احساس را کنترل کند. این فرد خودآزار و سلطه‌پذیر، کسی که از آزادی می‌ترسد و به بت‌پرستی رو می‌آورد، شخصی است که نظام‌های اقتدارطلب – نازیسم و استالینیسم – بر گرده او می‌لمند.

مشکل‌تر و پیچیده‌تر از درک منش اقتدارطلب منفعل یا خودآزار (مازوخیست)، ادراک منش اقتدارطلب فعال یا دگرآزار (سادیست) است. چنین شخصیتی در نظر پیروانش، قدرتمند و با اعتمادبه‌نفس به نظر می‌رسد؛ اما بااین‌وجود، او به همان میزانِ شخصیت خودآزار ترسیده و تنها است. درحالی‌که خودآزار به این دلیل احساس قدرتمندی می‌کند که خود را جزء کوچکی از چیزی بزرگ‌تر می‌یابد، دگرآزار چون دیگران – و اگر ممکن باشد- بسیاری را در خود ادغام و ضمیمه خود می‌کند قدرتمندی‌اش را احساس می‌کند؛ می‌توان گفت آنان را در خودش هضم و نابود کرده و توانمندی‌اش را این‌گونه درک می‌کند. منش اقتدارطلب دگرآزار به همان میزانی وابسته به دیگرانِ تحت‌سلطه است که منش اقتدارطلبِ خودآزار وابسته به سلطه‌گران؛ اما این تصویر، گمراه‌کننده است. مادامی‌که سلطه‌گر و فرمانروا قدرت را در اختیار دارد او، در نظر خودش و دیگران، رهبری قوی و قدرتمند به نظر می‌رسد. ناتوانی‌اش فقط آنگاه ظاهر می‌شود که او در موقعی که دیگر نمی‌تواند دیگران را در خودش هضم و نابود کند، وقتی‌که فقط با خودش است و لازم است به خودش متکی باشد، قدرتش را از دست می‌دهد.

وقتی از دگرآزاری به‌عنوان جلوه فعال شخصیت اقتدارطلب صحبت می‌کنم بسیاری از خوانندگان ممکن است به‌این‌علت شگفت‌زده شوند که معمولاً دگرآزاری به‌عنوان گرایشی به شکنجه، عذاب دادن و باعث رنج شدن فهمیده می‌شود؛ اما درواقع، این در دگرآزاری تعیین‌کننده نیست. اشکال گوناگون دگرآزاری که می‌توانیم ببینیم ریشه در تقلایی دارد برای سلطه‌گری و تحت‌نظارت قراردادن فردی دیگر، برای تبدیل کردن او به ابژه یا شیء یا آلت‌دستی عاجز و تحت اراده خود، برای مسلط شدن بر او و اختیار او را مطابق با نظر و اراده خود و به‌طور نامحدود به دست گرفتن. تحقیر و برده‌سازی دقیقاً وسیله‌های رسیدن به این هدف‌اند و افراطی‌ترین وسیله برای رسیدن به این هدف، مجبور کردن دیگری به تحمل رنج است؛ زیرا قدرتی بیش از این نمی‌توان بر دیگری داشت که او مجبور به تحمل رنج شود؛ که بدون هیچ مقاومتی چنان تحت‌فشار قرار گیرد که رنج و درد را تحمل کند.

این واقعیت که هر دو شکل شخصیت اقتدارطلب می‌تواند تا یک نقطه مشترک تا یک گرایش‌ همزیست‌ساز، پی گرفته شود نشان می‌دهد که چرا فرد می‌تواند هر دو مؤلفه خودآزاری و دگرآزاری را در بسیاری از شخصیت‌های اقتدارطلب بیابد. به‌طورمعمول، مصداق‌ها و تجلیات متفاوت‌اند. همگی ما از مستبد خانواده، از کسی که با همسر و فرزندانش به شیوه‌ای دگرآزار رفتار می‌کند، اما وقتی در برابر فرادست خود در اداره قرار می‌گیرد به فرودستی مطیع تبدیل می‌شود شناخت داریم. مثال شناخته‌شده‌تر، هیتلر است. محرک او این اشتیاق و آرزو بود که بر همگان – ملت آلمان و درنهایت، کل جهان – فرمان براند و آنان را به آلت‌دست‌های ناتوانِ اراده خود درآورد. بااین‌وجود، خود او، به منتها درجه، فردی وابسته بود: وابسته به تحسین توده‌ها، به تأیید مشاوران و وابسته به آنچه او قدرت برتر طبیعت، تاریخ و سرنوشت می‌نامید. او نظرات شبه‌دینی‌ای را تدوین کرد و به کار گرفت تا این ایده‌ها را بیان کند مثلاً وقتی می‌گفت: «ملکوت در جایگاه بالاتری از ملت قرار دارد. به همین دلیل، خوشبختانه می‌شود انسان را فریفت اما ملکوت را نمی‌شود». درعین‌حال، قدرتی که هیتلر را بیش از تاریخ، خدا یا سرنوشت تحت‌تأثیر قرار می‌داد طبیعت بود. هیتلر، درست برعکسِ گرایش موجود در ۴۰۰ سال گذشته برای تسلط بر طبیعت، بر این نکته تأکید داشت که یک فرد می‌تواند و می‌باید بر انسان‌ها تسلط یابد اما او نمی‌تواند و نباید بر طبیعت مسلط شود. ازاین‌رو، در او می‌توانیم این ترکیب شخصیتی گرایش‌های خودآزار و دگرآزار را بیابیم: طبیعت قدرت متعال و بزرگی است که باید از آن پیروی کنیم اما هستیِ زنده، به وجود آمده تا تحت تسلط ما قرار گیرد.

بااین‌وجود، نمی‌توانیم بدون سخن گفتن از موضوعی که علت بسیاری از بدفهمی‌های ما درباره شخصیت اقتدارطلب است بحث راجع به این شخصیت را تمام کنیم. وقتی تصدیق اقتدار٬ خودآزاری باشد و عمل به آن، دگرآزاری آیا این سخن به این معنی است که همه گونه اقتدار شامل جنبه‌های آسیب‌شناسانه است؟ در این پرسش نادانی از درک تمایز بسیار مهم اقتدارِ منطقی و غیرمنطقی وجود دارد. اقتدار منطقی، تصدیق اقتدار مبتنی بر ارزش‌یابی انتقادی شایستگی‌ها و صلاحیت‌هاست. وقتی دانش‌آموزی اقتدار آموزگارش را در اینکه بیشتر از او می‌داند تصدیق می‌کند این تصدیق معرف ارزش‌یابی عاقلانه شایستگی و صلاحیت اوست. نمونه دیگر اینکه وقتی به‌عنوان مسافری در کشتی می‌نشینیم اقتدار کاپیتان را در این مورد تصدیق می‌کنیم که می‌تواند در مواجه‌شدن با خطر، تصمیمات درست و لازم بگیرد. اقتدار عقلانی مبتنی بر حذف یا کنار گذاشتن انتقاد و عقلانیت نیست٬ بلکه برعکس، این‌ها را به‌عنوان پیش‌شرط لازم دارد. در این حال، من کوچک نمی‌شوم و اقتدار، بزرگ؛ بلکه اقتدار فرصت می‌یابد تا آنجا که شایستگی و صلاحیتش را دارد در اولویت قرار گیرد.

اقتدار غیرمنطقی، متفاوت است. این اقتدار بر پیروی عاطفی من از شخصی دیگر مبتنی است: من باور دارم که او برحق است، نه به این دلیل که او واقعاً و به‌طورعینی شایستگی و صلاحیت دارد یا من به‌طور منطقی شایستگی و صلاحیت او را تصدیق می‌کنم. در این‌که در بندهای اسارت اقتدار غیرعقلانی بمانم این اطاعت خودآزارانه وجود دارد که خودم کوچک و مرجع اقتدار، بزرگ است. به‌عنوان جزئی از آن مرجعِ اقتدار باید تا می‌توانم او را بزرگ بنمایم تا خودم بزرگ شوم. اقتدار عقلانی گرایش به این دارد که خود را نفی ‌کند؛ زیرا من هر چه بیشتر بدانم فاصله و جدایی‌ام از مرجع اقتدار کمتر می‌شود. اقتدار غیرعقلانی به تعمیق و تداوم خود گرایش دارد. هر چه وابستگی‌ام طولانی‌تر و شدیدتر باشد ضعیف‌تر می‌شوم و بنابراین هرچه بیشتر به اقتدار غیرعقلانی توسل می‌یابم و از آن پیروی می‌کنم.

همه جنبش‌های بزرگ دیکتاتوری در عصر ما بر اقتدار غیرعقلانی مبتنی بودند (و هستند). نیروی پیش‌برنده‌شان احساس ناتوانی فرد مطیع، ترس و ستایش «فرمانروا» است. همه فرهنگ‌های بزرگ و مولد بر بنیان وجود اقتدار عقلانی استوار می‌شوند: بر مردم؛ یعنی کسانی که قادرند نقش‌های محول‌شده به خود را از نظر فکری و اجتماعی به عهده گیرند و بنابراین، نیازی ندارند که به اقتدار غیرعقلانی متوسل شوند.

اما نمی‌خواهم این بحث را بدون این تأکید تمام کنم که هدف فرد باید این باشد که مرجع اقتدار خود شود. به این معنا که در موضوعات اخلاقی، وقوف، در مسائل اندیشه و فکر، اعتقاد راسخ و در مضامین عاطفی، صداقت داشته باشد. هرچند که فرد فقط اگر در فهم جهان به اتکای عقل و عشق به بلوغ کافی رسیده باشد می‌تواند به چنین اقتدار درونی دست یابد. رشد و تعالی این ویژگی‌ها بنیانی برای اقتدار متعلق به خود و بنابراین، بنیانی برای دموکراسی سیاسی است.

  • لینک کوتاه:

مطالب اخیر

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای ضروری با ستاره (*) مشخص شده‌اند.

Cancel reply