ادبیات جهان در آینه (۲)
از برتولت برشت تا توماس مان، زندگی نویسندگان بعد از جنگ

ترجمۀ مهشید میرمعزی / جامعه نو – چندی پیش دو جلد با عنوان «ادبیات جهان در آینه» توسط نشریه اشپیگل و به‌صورت کتاب الکترونیکی عرضه شد. در آنها پرونده‌هایی را که برای ادیبان مختلف در بعضی شماره‌های این نشریه کارشده و عکس آن ادیبان هم روی جلد نشریه آمده است، گردآوردی کرده‌اند. بیشتر این ادیبان هنگام چاپ نشریه در قید حیات بوده‌اند. همچنان که گردآورنده در مقدمه خود ذکر کرده است، نام نویسندگان این مقالات مشخص نیست. با این احوال تصویری زنده و نسبتاً جامع همراه با واقع‌بینی از این ادیبان ارائه می‌شود که برای خوانندگان فارسی‌زبان هم جذابیت دارد. به‌ویژه که با نام و آثار بیشتر این افراد هم آشنایی دارند. می‌توان گفت که این مجموعه، دیدی تازه از نویسندگان به مخاطب می‌دهد و درعین‌حال مانند زندگی‌نامه‌های متعارف نیست، بلکه بیشتر نگاهی تخصصی و ریزبینانه به شخصیت و آثار این ادیبان دارد.

مقدمه
اشپیگل دهۀ ۴۰ و ۵۰ قرن بیستم میلادی، نشریه متفکران بود. هر هفته عکسی از یک فرد مشهور روی جلد آن جا می‌گرفت. اکثر آنها سیاستمدار بودند، ولی خیلی زود، هنرمندان و به‌خصوص نویسندگان هم به جرگۀ آنها پیوستند. رودولف آئوگشتاین، سردبیر اشپیگل، به ادبیات علاقه‌مند بود و در این مورد بلندپروازی‌هایی هم داشت. او نه‌تنها گزارش و سرمقاله می‌نوشت، بلکه یک نمایش‌نامه هم نوشته بود که البته در ۱۹۴۷ با موفقیتی نه‌چندان چشمگیر بر روی صحنه رفت. این موضوع به اشتیاقی که برای ادبیات داشت آسیبی نرساند. درست برعکس، سالانه دستکم تصویر دو یا سه نویسندۀ مشهور، جلد اشپیگل را مزین می‌کرد. کسی که فهرست ادیبان منتخب این مجموعه را بررسی کند، اعتراف خواهد کرد که آئوگشتاین خودآموخته – زیرا او تحصیلات دانشگاهی نداشت – تقریباً بامهارت عکس نویسندگانی را روی جلد گذاشته است که در عصر حاضر هم اهمیت آنها بی‌چون‌وچرا است. حال اگر مانند ارنست همینگوی، ارنست یونگ یا آگاتا کریستی، در مورد آنها داستان‌سرایی می‌شد، آن زمان نویسندگان کلاسیک مدرن بودند و امروز هم هستند.

در سال ۱۹۴۵ قیمت اشپیگل یک مارک بود. در عوض مطالب بسیاری برای خوانندگان داشت؛ نه‌تنها دربارۀ سیاست و اقتصاد بود، بلکه تازه‌ترین اخبار پاورقی‌ها را هم در برمی‌گرفت. تیم جوان آئوگشتاین – آن زمان دبیر سرویس‌های زن هنوز نقشی بر عهده نداشتند –، از خود انتظار داشت کاری معادل با نوشتن یک دائره‌المعارف انجام دهد. برای مثال مطلب مربوط به عکس روی جلد دربارۀ فریدریش دورنمات یا اریش ماریا رمارک، به‌راحتی ده صفحه با فونت ریز را پر می‌کرد. حتی متخصصان ادبیات هم باید چیزهایی از این مطالب آموخته باشند. سبک نوشتاری، بیشتر مربوط به موضوع بود و گاه حتی علمی می‌شد؛ یعنی مانند برخی از مطالب اشپیگل، کلماتی با آهنگ یکسان نداشت و لحنش هم تند و خشک نبود. البته شیوۀ اشپیگل همواره اجرا می‌شد: آغازی که حتی‌المقدور داستانی باشد، سپس نظریه و نگاهی به گذشته و در خاتمه بررسی اساسی تا عصر حاضر. سردبیران مسئول همیشه ناشناس می‌ماندند. نشریۀ اشپیگل، نوعی نشانی بود و اعتبارش باید در اینجا کفایت می‌کرد. تلاش آئوگشتاین برای برخورد مناسب با شأن نویسندگان بزرگ حس می‌شد و می‌شود. امروز هم با کمال میل می‌توان این داستان‌ها را خواند که درست به‌اندازۀ روزی که منتشر شدند، به طرز شگفت‌آوری تازه و زنده هستند.

البته خوانندگان اشپیگل به مرتب کمتر از امروز بودند. تازه در سال ۱۹۵۹ شمارگان این نشریه به سیصد هزار رسید (در حال حاضر ۹۰۰ هزار است). نشریه‌ برای مشتریانی تولید می‌شد که بیشتر روشنفکر بودند و نباید ناامید می‌شدند.

این گروه،‌ پیشرفته‌تر از بقیۀ جامعۀ آلمان در دهۀ پنجاه قرن گذشته و در پی مدرن شدن و پیشرفت بود. بسیاری از نویسندگان هم با آثار خود، این انتظار را برآورده می‌کردند. برای مثال متن‌های ماکس فریش یا خلاقیت‌های زبانی آرنو اشمیت نابغه، حکایت از اشتیاق مردم برای زیر سؤال بردن استبدادهای موجود بودند.

عنوان عکس ادیبان، بر اساس موضوع، سیاسی انتخاب می‌شد. مثلاً هرمان هسه به دلیل منزوی بودن از جهان، مورد تمسخر ملایمی قرار می‌گرفت. برعکس، توماس مان، روشنفکر کبیر و متفکر سیاسی – دستکم در نیمۀ دوم زندگی خود – با احترام بسیار مواجه می‌شد. سردبیران اشپیگل، نقش برتولت برشت را در آلمان شرقی سابق و تنش آرتور کوستلر را با استالینیسم به یک اندازه تحلیل می‌کردند.

مانند بخش سیاسی نشریه، در بخش فرهنگی هم کمونیسم به‌عنوان جهانی در مقابل امپراتوری آمریکایی، موضوع اصلی خبررسانی بود. در ۱۹۵۸، پس از دریافت جایزۀ نوبل ادبیات توسط بوریس پاسترناک که در مسکو مورد غضب واقع شده بود، نشریه گزارش مفصلی از «حرکت صریح و واضح کمیتۀ استکهلم در مخالفت با استبداد» داد و انتقادهای شدیدی از تندروهای شوروی سابق کرد. با این احوال نویسندگان مطلب مربوط به عکس پاسترناک که روی جلد قرارگرفته بود، از نوشتن مطالب ضد کمونیسم خودداری کردند. بیشتر به خوانندگان آلمانی خود یادآوری می‌کردند که هنوز بیست سال از زمانی نگذشته است که کمیتۀ نوبل، این جایزه را به کارل فون اوسیتسکی داد که یک مخالف سیاسی آلمانی و یک منتقد به سیاست‌های رژیم ناسیونال سوسیالیست بود.

سردبیران اشپیگل، با مطالب ادبی، بر قلۀ زمان ایستاده بودند و امروز، بعد از گذشت بیش از نیم‌قرن، ارزیابی انتقادآمیز آنها همچنان اعتبار دارد.

از مطالعه لذت ببرید!
مارتین دوری

 

اشپیگل شماره ۴ / ۱۹۵۰
 ارنست یونگر

 

رؤیای فن‌آوری
حالا روی سربرگ «انتشارات فورشه[۱]» سابق در توبینگن[۲] نوشته شده است: «انتشارات هلیوپولیس[۳].» کاتسمان[۴] ناشر، اولین رمان ارنست یونگر[۵] را بهانه‌ای کرد تا نام مؤسسۀ خود را تغییر دهد. اوالد کاتسمان، کارهای زیادی به مسئولان خود می‌سپرد. انتشارات او پشت سر هم دو کتاب ضخیم منتشر کرده بود که روی جلد هر دو با رنگ طلایی دو حرف متصل‌به‌هم نوشته‌شده بود. می‌توان با دیدن حروف «ای[۶]» به‌راحتی همان چیزی را حدس زد که از قبل هم همه می‌دانستند.

بلافاصله پس از انتشار «تشعشعات» ارنست یونگر در ۶۴۸ صفحه با جلد نخی و رنگ سبز لجنی که یادداشت‌های روزانۀ او را طی سال‌های ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ را در برمی‌گرفت، «هلیوپولیس[۷]» در ۴۴۰ صفحه در کتاب‌فروشی‌ها عرضه شد. جلدش هم بر اساس «نگاهی به یک شهر»، آبی آسمانی بود.

یونگر دو سال روی این اثر هنری رمان مانند کار کرد. او شخصیت‌ها و اتفاقاتی را در شهری تخیلی و فاصلۀ زمانی بین دو جنگ جهانی تشریح می‌کند.

قرار است انسان بر اَبَرانسان غلبه کند و فن‌آوری بدون نقص، ضمیمۀ علم فقهی تازه شود. خوانندگان جوان یونگر می‌دانند که این طرح استادشان از زمان نوشتن «صخره‌های مرمرین»، آنها را رها نخواهد کرد.

فرمانده لوسیوس دو ژار[۸]، قهرمان «هلیوپولیس» سربازی با تمایلات متافیزیکی است که در جبهه‌ها زندگی می‌کند. بعد با ماسکی طلایی و تانکی جنگی، با موشکی به فضا می‌رود. لوسیوس می‌گوید که مسیحیت «هنوز جاری» است و اگر اشتباه نکند، «انجیل سومی[۹] هم برای معنویت نهایی وجود خواهد داشت».

شعار انتخاباتی فرمانده، «دو ژار به هدف می‌زند» است که همراه با نشان خانوادگی او چندین مرتبه در کتاب تکرار می‌شود. خوانندۀ حرفه‌ای یونگر، در قهرمان این کتاب به‌راحتی نویسنده «کارگران[۱۰]» را تشخیص می‌دهد، ولی بدون شک، شخصیت خود نویسندۀ «کارگران» هیجان‌انگیزتر است.

دراین‌بین معلوم شده مذهب تازه یعنی فنّاوری که در ۱۹۳۲ و در کتاب «کارگران» تخیلی فوق‌العاده به‌حساب می‌آمد، سرابی بیش نبوده است. دیگر کسی خوشش نمی‌آید که چیزی را که قابل‌تغییر نیست، قهرمانانه و اسطوره‌ای ببیند.

داخل جلد «هلیوپولیس»، نقشه‌ای از شهر آفتابی تخیلی قرار داده‌شده است. استاد ورنر هول[۱۱] آن را کشید که دوست خوب یونگر از دوران زندگی در پاریس بود. آن دو دوست صمیمی همدیگر را در راونزبورگ[۱۲] در نزدیکی دریاچۀ بودن[۱۳] مجدداً پیدا کردند. هول که اصولاً نقاشی‌های انتزاعی یا بانوان جالب را می‌کشید، طراحی نقشۀ هلیوپولیس را از سر دوستی و به‌صورت کاری جنبی انجام داد.

ارنست یونگر، چند ماه پیش از کییرش‌هورست[۱۴] به راونزبورگ نقل‌مکان کرده که آب و هوایی ملایم دارد. مشخص‌شده است که میزبان خوبی هم هست. یونگر با کمال میل خانۀ مخصوص کشیش را در خیابان هانوفر – سله[۱۵] که تقریباً ویرانه شده بود، با یک خانۀ مسکونی زیبا و مدرن تعویض کرد که در آن شهر کوچک قرار داشت.

در این خانه در نزدیکی فریدریش گئورگ یونگر[۱۶] است که در اوبینگن[۱۷] زندگی می‌کند و تمام دست‌نوشته‌های برادر خود را پیش از انتشار می‌خواند. ارنست به‌کرات و با اتحادی برادرانه، از شخصیت و کارهای او در «تشعشعات» نام‌برده است. ارنست یونگر با همسرش گرتا و پسرش الکساندر در خیابان ویلهلم هاوف[۱۸]، شمارۀ ۱۸، طبقۀ اول زندگی می‌کند. این خانه که زیادی کوچک است، برای زندگی طولانی‌مدت در نظر گرفته نشده است.

اتاق باریک کار، شبیه گوشۀ عزلت پارسایان است. روی میزتحریر عظیمی که نویسنده مانند یک عنکبوت پشت آن می‌نشیند، پر از نوشته‌ها و کارهای منتشرشدۀ مختلف است و منطقه‌ای ممنوعه برای خدمتکاران محسوب می‌شود. هیچ‌کس جز یونگر، با نظم پیچیدۀ آنها آشنا نیست.

با یک استثنا: آرمین مولر[۱۹]، دکتر فلسفه از بازل که منشی ارنست یونگر است. او با روشی «آرمینی» نامه‌نگاری می‌کند، ملاقات‌کنندگان و تحسین‌کنندگان را به حضور می‌پذیرد، بریدۀ روزنامه‌ها را جمع می‌کند و تمام کارهایی را که باید، انجام می‌دهد. به‌علاوه در انتشارات هلیوپولیس هم کار می‌کند.

مولر، هزارتوی موافقان و مخالفان دوروبر یونگر را بهتر از خود او می‌شناسد. «آرمینوس» دقیقاً می‌داند مقالۀ فلان نویسنده کجاست و لبخند‌زنان بخش هیجان‌زدۀ نامه دوشیزه‌ای اشراف‌زاده را به خاطر می‌آورد. ارنست یونگر تقریباً تنها شخصیت معنوی آلمانی است که پس از پایان جنگ واقعاً در چرخه‌ای از تأیید و تکذیب قرار داشت. در بحث در مورد او به‌خصوص این نکته قابل‌توجه است که صدای نقدهای معتدل و مربوط به موضوع، کمتر از اظهارنظرهای تند، تحسین‌ها و سخنرانی‌های شدیداللحن هستند. یونگر عادت دارد با دقت به صداهای مخالف گوش دهد و آن هم نه‌فقط از روی تکبر.

«مقاله‌نویسان از سی سال پیش پوست مرا می‌کنند. این به من خیلی می‌سازد.»

ارنست یونگر بسیار خوب می‌داند که در سردبیری چه خبر است. خودش در دهۀ بیست، یک مرتبه برای مدت کوتاهی منتقد تئاتر بود و به اولین نمایش‌های کو – دام[۲۰] در برلین می‌رفت. آن زمان یونگر به پول نیاز داشت. همکاری او با نشریات سیاسی مانند «اشتاندارته[۲۱]»، «آرمینوس[۲۲]» و «فُرمارش[۲۳]» با انگیزه‌های دیگری انجام شد. در همان زمان هم با ابروهای بالابرده از تحسین یا لحنی تحقیرآمیز دربارۀ نویسندۀ موفق کتابی درباره جنگ صحبت می‌شد. فرماندۀ گروه حمله که چهارده مرتبه مجروح شده بود، «باران فولاد» را که در ۱۹۲۰ برای اولین مرتبه به انتشار رسید، از روی یادداشت‌های روزانۀ تکه‌پاره و خونین خود نوشت.

ا. اس. میتلر[۲۴]، ناشر ارتشی، ‌در عرض چند سال چندین مرتبه آن را چاپ کرد. منتقدان دست راستی این نظریه‌پرداز «متافیزیکی میدان نبرد مادی» را تحسین کردند.

یونگر در سال ۱۹۱۴ در اولین روز جنگ اول جهانی، داوطلب خدمت شد. در آلمان شکم سیر دوران ویلهلم، او جزء افراد جوانی بود که «از دمای زیاد رنج می‌برند، زیرا عفونت سبز تهوع، درونشان را می‌خورد.»

او در سن شانزده‌سالگی فرار کرده و به لژیون خارجی پیوسته بود. والدینش بعد از سه هفته رمارک را پیدا کردند. فقط این قول آنها که اجازه دارد بعد از دیپلم در یک سفر اکتشافی به کلیمانجارو شرکت کند، ناامیدی ارنست را از این آبروریزی کمی کاهش داد.

یونگر اولین ماجراجویی بزرگ خود را در سال ۱۹۲۶ در داستان «بازی‌های آفریقایی» و با همان طنزی که در تمام کتاب‌هایش وجود دارد تشریح کرد. دومین تجربۀ تعیین‌کنندۀ او هم جنگ جهانی شد.

در دسامبر ۱۹۱۴ در جبهه و در گردان ۷۳ هانوفر بود. او چهار سال در جبهۀ غرب جنگید. ویلهلم دوم، به آن جوان بیست‌وسه‌ساله مدال پور لو مریت[۲۵] را اهدا کرد. هیندن‌بورگ[۲۶] با این انتخاب موافق نبود. معتقد بود که چنین افتخار بزرگی برای افراد جوان خطرناک است.

یونگر نزد مافوق‌های خود به این شهرت داشت که در موقعیت‌های خطرناک، بیشترین تلاش خود را می‌کرد. چنین پشتکاری هم زمینۀ کتاب‌های اوست.

«جنگ به‌عنوان یک تجربۀ درونی» در سال ۱۹۲۲ و پس از «باران فولاد» منتشر شد که پیشکش ارنست یونگر به اکسپرسیونیسم ادبی بود. دو کتاب جنگی دیگر با نام‌های «آتش و خون» و «در جنگل کوچک ۱۲۵» که یادداشت‌های همان دوران بودند، بعد از آن چاپ شدند.

یونگر آن زمان هنوز در خدمت ارتش رایش بود. زکت[۲۷] او را برای همکاری در کار روی قوانین تازۀ ارتش، به برلین و وزارتخانه احضار کرده بود. یونگر از زندگی در پادگان خوشش نمی‌آمد. در ۱۹۲۳ و پس از اختلاف با مافوق‌های خود، لباس خاکستری ارتش را از تن درآورد. سپس در دانشگاه لایپزیک ثبت‌نام‌ کرد.

نشریاتی که طی سال‌های آتی برای آنها مطالبی نوشت که اکثرشان نقد بودند، تلاش داشتند نظریاتی بالاتر از ناسیونالیسم و سوسیالیسم را اشاعه دهند. به همان اندازه هم به‌وضوح از جنبش‌های توده‌ای کمونیستی و ناسیونال سوسیالیستی دوری می‌کردند. قضایا را فقط در بالاترین سطوح کش می‌دادند و از وارد شدن به مسائل پیش‌پاافتاده خودداری می‌کردند.

افراد «جبهۀ مقاومت» که در دوروبر ارنست نیکیش[۲۸] بودند و مردم آنها را ناسیونال‌بلشویست می‌خواندند هم عملکردی مشابه داشتند. یونگر با کتاب «تجهیز کامل»، مفتاح کلام و در سال ۱۹۳۲ با «کارگران» مانیفستی به آنها داده بود و نوعی ابر زرتشت شده بود.

در «کارگران» روی گرداندن از فردگرایی به‌سوی ارزش تازه‌ای به نام «تصویر کلی» بیش‌ازاندازه مثبت ارزیابی می‌شود. در «کارگران» انسان جدید، نه انسان به‌عنوان فرد که در وضعیت «تصویر کلی»، قابل جانشین شدن، وابسته به نظم و تابعیت است. «تصویر کلی، دیکتاتوری نمی‌شناسد، زیرا آزادی و اطاعت برای آن به یک معنا هستند.» رتبه کلاسیک این «کار» و این «کارگر» در سرباز بی‌نام یونگر معنای خود را می‌یابد. «جنگ جهانی را باید یک روند کاری دید که ملت در آن، در نقش کارگر ظاهر می‌شود.»

در آن زمان نقدها سخن از «شکل کج‌بینانۀ دولتی مطلق»، «کتابی وحشتناک» و «عوضی گرفتن جامعه‌شناسی با متافیزیک» می‌راندند. «سورشر ولت‌ووخه[۲۹]» نوشت: «احساسی شبیه فردی که در حال مشاهدۀ شعله‌هایی است که دارد خانه‌اش را نابود می‌کند.»

آتش‌افروزها، کمونیست‌ها و همچنین ناسیونال سوسیالیست‌ها هم مشتاقانه آن را مصادره کردند. کارل رادک[۳۰] تلاش کرد، دوستان خود را در حزب کمونیست آلمان متقاعد کند که جذب ارنست یونگر بیشتر از تمام رأی‌دهندگان جدید، ارزش دارد. «کارگران» به‌عنوان «غزل غزل‌های اتحاد جماهیر شوروی» تحسین می‌شد. چند سال بعد، آن کتاب با جلد سیاه در قفسۀ کتاب‌های پادگان‌های آموزشی زونتهوفن و فوگل‌زانگ[۳۱] قرار داشت.

ارنست یونگر به تردید نظریه‌پردازان نسبت به خود عادت دارد. کتاب‌های خود را با بلوره‌هایی مقایسه می‌کند که از تمام زوایا شفاف هستند.

قرائت‌های متفاوت از متن‌های خود را به دلیل اینکه زیر لایه یخ شیوه بیان مبهم او از تصاویر قرار دارند، به‌عنوان یک اشتباه نمی‌بیند. یونگر می‌گوید: «آدم بعد از زلزله، به زلزله‌سنج ضربه می‌زند. ولی اگر نخواهد در گروه افراد بدوی قرار گیرد، نمی‌تواند دماسنج را مسئول طوفان بداند.»

در اینجا منظور آندرش[۳۲]، بنیان‌گذار «روف[۳۳]» مشخص می‌شود. او نویسندۀ «کارگران» را از آن دسته آدم‌هایی می‌داند که خود یونگر آنها را «تیره‌ای بسیار خطرناک از خیال‌بافان دقیق» می‌خواند.

ارنست یونگر در ۱۵ ژوئیه ۱۹۴۶ در «نامه به دوستانم» مشخص کرد از آن گروه افرادی نیست که دوست ندارند گذشته‌شان را به خاطر بیاورند. این نامه همراه با بخشی به ‌نام «صلح»، در ماه‌های بعد از جنگ، به‌صورت دست‌نویس، تایپ‌شده و چاپ‌شده با هکتوگراف، در دسترس بسیاری قرار گرفت.

«ما به قربانیان این جنگ نگاه کردیم. همۀ ملت‌ها سهم خود را در بخش‌های تاریک آن داشتند. تمام‌شان در رنج‌ها شرکت داشتند و به همین دلیل هم محصول صلح باید برای همه باشد.»

این اندیشۀ اصلی نوشتۀ صلح‌آمیز یونگر بود. درواقع یک تفکر نبود، بلکه بیشتر آرزویی تحقق‌ناپذیر بود. یونگر در مقدمۀ «تشعشعات» اعتراف می‌کند: «شاید من نگاهم را به ستاره‌هایی می‌دوزم که آدم در زندگی به آنها دست نمی‌یابد.»

«صلح» که تا حدودی به‌عنوان «تمرین عدالت» نوشته‌شده بود، در اواخر سال ۱۹۴۵ موجب یک کمپین رسانه‌ای دربارۀ «موضوع یونگر» شد. مخالفان به او اتهام می‌زدند که تلاش دارد، احساس گناه آلمانی‌ها را پنهان کند. ادعا می‌کردند، درست او که پیش‌قدم جنگ و ناسیونال سوسیالیسم بود، می‌خواهد خود را به‌عنوان دوست به جبهۀ پیروز تحمیل کند.

یادداشت‌های متعددی دربارۀ «باران فولاد» نوشته شد که نویسندۀ آن را به‌شدت نقد کرد. بیشتر این یادداشت‌ها از شرق آلمان بود: «این نویسندۀ محترم با قلمِ تراش‌خورده و نیزه‌مانند، این کیمیاگر بی‌فکر که تلاش دارد با نوشیدنی خنک خود، خشم آشفتگان را کاهش دهد، یکی از مقصران اصلی آلمانی در جنگ است.»

برای مثال کارل شنوگ[۳۴]، یونگر را تجلیل‌کنندۀ خشونت و بربریت نامید. ادعا کرد که نوشته‌های او تجسم جنگ‌طلبی هستند و او کاشف جنگجویی در مقام تنها شکل زندگی بوده است. وولفگانگ هاریش[۳۵]، پروفسورِ یونگ هم این صحبت‌‌ها را تکرار کرد.

ارنست یونگر در مقابل تمام این حرف‌ها سکوت می‌کرد. پرسشنامۀ دولت نظامی را تا امروز هم پر نکرده است. حتی از درخواست برای تبری جستن از عضویت در حزب ناسیونال سوسیالیست‌های کارگران آلمان هم خودداری کرد؛ و «صلح» هم محصول شکست نبود. برنامه‌ریزی برای نوشتن آن به سال ۱۹۴۲ و به قول یونگر «هم‌زمان با بزرگ‌ترین پیشروی در جبهۀ آلمان‌ها» بازمی‌گشت.

در پنجم ژانویه ۱۹۴۲ در اولین دفترچۀ یادداشت خود در پاریس می‌نویسد: «… کاغذها برای دست‌نوشته‌های صلح تهیه شدند. طرح‌های اولیه آغاز شد. حتی گاوصندوق هم محض اطمینان کنترل شد. اینها تلاش‌هایی برای برقراری نظم میان صخره‌ها و کوسه‌ماهی‌ها هستند.»

آن زمان یونگر به‌عنوان سروان در یک گروهان فرماندهی در پاریس کار می‌کرد. نتوانسته بود سرگرد شود، چون به گروهان خود دستور داده بود شعر نامناسب «روزی یک دختر لهستانی بود»‌ را بخوانند. این ترانه برای او ترانۀ اندوه و لجاجت شده بود که هنگام نوشیدن شراب می‌خواند.

یونگر در «تشعشعات»، کتاب‌های خود را دربارۀ جنگ اول، کارگران و تجهیز کامل، انجیل عهد عتیق خود و «تغییری اساسی» می‌خواند: «این درست است که بسیاری از ‌عقاید و به‌خصوص ارزیابی‌های من از جنگ و حتی مسیحیت در درازمدت تغییر کردند.»

نقدها نتیجه می‌گرفتند که در «تشعشعات»: «فضیلت تواضع باز هم به مکان توجیه‌شده خود در متافیزیک» بازگشته است. این فوق‌العاده بود، ولی خدا می‌داند که چنین تجربه‌ای، یعنی ضرورت دوازده سال کشتار به قیمت خون ما کمی غیرقابل درک است.

آلبرت شولتسه – ولینگزهاوزن[۳۶] در نقد خود نوشت: «اینجاست که آدم می‌گوید: این مرد نرم شده است.»

منتقدان معتدل می‌گفتند، او را که مانند ماکیاولی فقط می‌خواست توصیف‌کننده باشد، با مربی سرخانه اشتباه گرفته‌اند. در اینجا شناخت‌ها از روی بی‌دقتی و ناخواسته به فرمول‌هایی جادویی بدل شدند. یونگر سرنوشتی شبیه شاگرد جادوگر گوته دارد.

هاینریش فون تروت سو اشتولس[۳۷]، یک حریف سیاسی قدیمی، از او طرفداری کرد:

«من این حق را برای هیچ‌کس قائل نیستم که یونگر را یک ٬ادیب فاشیست٬ بخواند. مگر کسی که بتواند دقیقاً و با جزئیات ثابت کند که خودش برای سقوط هیتلر چه اقداماتی انجام داده است. کار ناشایستی است که بعد از اتمام جنایت، شاهدی برای خود درست کنیم. آن‌هم به‌وسیلۀ ناسزا دادن و فاشیست خواندن افرادی که پا پیش گذاشتند و سکوت نکردند. کسی چنین عمل می‌کند، ثابت می‌کند جزو افرادی نیست که در دوران بزدلی و فرومایگی رایش سوم، ٬صخره‌های مرمرین٬ را مانند بارانی که در صحرا می‌بارد، جذب کرده‌اند.»

در سال ۱۹۳۹ نیازی نبود از میان سطرهای این کتاب باریک با جلد سرخ، اعلان‌جنگ به دیکتاتوری برداشت شود. بولر[۳۸]، بالاترین مقام حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان به هیتلر نامه نوشت و بویملر[۳۹]، فیلسوف رایش هم ناشر را تهدید کرد.

شخصیت‌ها و اتفاقات اسرارآمیز این کتاب عجیب، تعبیرهای متعدد و اکثراً مبهمی می‌یافتند. «سرجنگلبان» را که تهدیدی برای نابودی فرهنگ شکوفا و قدیمی به‌حساب می‌آمد، گاهی به هیملر، گورینگ و یا هیتلر تشبیه می‌کردند. یونگر، ابوالهول‌وار سکوت کرد.

نشریۀ ادبی انگلیسی «قرن نوزدهم و بعدازآن[۴۰]»، نوشت: «نبوغ آلمان برای بازیافتن خویش در مقابله با فاجعه آغاز شده است. همین، کتاب یونگر را مبدل به یک شاهکار در تاریخ ادبیات می‌کند.»

این اولین بار نبود که نازی‌ها، یونگر را ناخوشایند می‌یافتند. او در ۱۹۲۷ هم با هیتلر فاصله گرفته بود که خیلی دوست داشت یونگر را شاعر دربار خود کند. دعوت به مجلس ناسیونال سوسیالیست‌ها را رد کرد. حتی عضویت در آکادمی شعرا را هم نپذیرفت. برای «فولکیشر بئوباختر[۴۱]» هم انتشار بخش‌هایی از کتاب‌های خود را ممنوع کرد.

بلافاصله اولین دستور برای بازرسی خانه‌اش داده شد. وقتی گروه نیکیش[۴۲] که بعد از ۱۹۳۳ و به قدرت رسیدن هیتلر، پنهانی به حیات خود ادامه داده بود، در سال ۱۹۳۷ لو رفت، یونگر به دلیل وساطت افسران رده‌بالا آزاد ماند. بعدازآن، هفته‌های متمادی آپارتمانش تحت‌نظر بود.

بعدها یونگر به‌شدت با «گراندگوشیر[۴۳]» اختلاف پیدا کرد. گراندگوشیر نام گوبلز در کتاب «تشعشات» بود. به دلیل بخشی از «باغ‌ها و خیابان‌ها» که یادداشت‌های سال ۱۹۴۰ بود. در آن دفترچه در روز ۲۹ مارس نوشته بود: «سپس لباس پوشیدم و کنار پنجرۀ باز، مزمور ۷۳ را خواندم.»

یک سال طول کشید تا یک نفر وقت پیدا کرد که آن بخش از انجیل را باز کند و بخواند: «زیرا بر متکبران حسد بردم، چون سلامتی شریران را دیدم.»

گوبلز ‌‌خواست این بخش در چاپ بعدی حذف شود. یونگر رد کرد. کتاب ممنوع شد.

یونگر امروز با عصبانیت تکذیب می‌کند که «صخره‌های مرمرین» کتابی برای جنبش مقاومت بوده است، ولی «صلح» را چند روز قبل از اینکه مارشال رومل[۴۴]، اتمامِ‌حجت خود را برای هیتلر بفرستد، برای رومل ارسال کردند[۴۵]. دوستان یونگ بعد از بیستم ژوئیه[۴۶] مانع از بازداشت شدن او شدند.

ارنست یونگر بعدها «صلح» را به پسر خود ارنست هدیه کرد که به‌عنوان نیروی کمکی در نیروی دریایی به جرم «نابود کردن قدرت دفاعی» محکوم و بعد به جبهه فرستاده شد. ارنست یونگر پسر در سال ۱۹۴۴ و در هجده‌سالگی در جنگ کشته شد.

او در معادن سنگ مرمر کارارا[۴۷] از دنیا رفت که تصویر ایده‌آل «صخره‌های مرمرین» است. دا. راگنه[۴۸] فرانسوی که کمی بعد از پایان جنگ به کیرْش‌هورست رفته بود نوشت: «ارتباطی آزاردهنده و غیبی که ارنست یونگر نتوانسته با آن کنار بیاید.»

مهمانان زیادی در خانۀ یونگر حضور دارند. هفت خانم طرفدار و دو و نیم روزنامه‌نگار در این اواخر میانگین تعداد مهمانان او بوده‌اند. میزبان، مهمانانی را که با آرامش خاطر گپ می‌زنند به افراد مؤدبی که سکوت می‌کنند ترجیح می‌دهد. اهل تک‌گویی‌های طولانی نیست.

بعضی‌اوقات دست‌نوشتۀ کتاب‌های یونگر به مهمانان نشان داده می‌شود. دست‌نوشته‌ها با دستخطی بسیار ریز و تقریباً مانند خوشنویسی هستند. دست‌نوشتۀ «صخره‌های مرمرین» که در پاریس نوشته شده، با جلد چرمی و تزیینات طلایی، گران‌بهاتر از بقیه است.

افراد ناشناس، ارنست یونگر را جدی و متواضع می‌یابند. این مرد با قدی متوسط، اندامی نسبتاً نحیف، شلوار گشادی که بندی زیر زانو دارد و پیراهن اسپرت چهارخانه، چندان بت تصورات آنها از یک مرد مشهور تطابق ندارد.

دیگران تجربه کرده‌اند که یخ یونگر در حین گفت‌وگو آب می‌شود. گاهی این اتفاق به‌سرعت می‌افتد. دکتر مولر که نامه‌ها و بازدیدکنندگان را برمی‌گزیند، می‌گوید: «اول بستگی به آب‌وهوا دارد و دوم به اینکه از شما خوشش بیاید یا نه.» یونگر که عصبی و بسیار احساساتی است، به‌شدت در مقابل باد، نور شدید و به‌ویژه صداهایی که از رادیو درمی‌آید حساسیت دارد. باد گرم مناطق مقابل کوه‌های آلپ، حساب او را می‌رسد.

اگر خلق یونگر خوش باشد، مجموعۀ سوسک‌های خود را به مهمانانش نشان می‌دهد. طبق آخرین آمار، تعداد سوسک‌های او به سی هزار می‌رسید. یونگر با صدای واضح و تیز خود، توضیح می‌دهد. دستکم در رابطه با تن صدا تا درجۀ سرگردی رسیده است.

حشره‌شناسان به قضاوت یونگر اهمیت می‌دهند. گاهی مقالات کوتاهی در نشریات تخصصی می‌نویسد. مقدمه‌ای هم برای یک کتاب تحقیقی دربارۀ سوسک‌ها نوشته که ویتوریو کلوسترمان[۴۹]، ناشر شمارۀ دوی او به‌تازگی منتشر کرده است. نویسندۀ این کتاب آلبرت هوریون[۵۰]، کشیش کاتولیک اهل اوبرلینگن[۵۱] است. یونگر با کمال میل همراه او به «شکار حساس» می‌رود.

یونگر می‌گوید که سرگرم شدن با حشرات «گوشۀ عزلت من با حشرات»‌ است.

«نمی‌توانم آن را به چشم یک بی‌راهه ببینم. درست مثل رؤیاهایم است که خود را از محیط اطرافم دور نمی‌کنم، ‌بلکه حوزه تأثیرش را عمیق‌تر و گسترده‌تر می‌کنم.»

فلسفه و جانورشناسی، رشته‌های اصلی تحصیلی یونگر در لایپزیک بودند؛ اما بعد آن رشتۀ علمی را کنار گذاشت و به‌عنوان نویسندۀ مستقل در برلین مستقر شد.

اولین تحقیقات در رشتۀ علوم طبیعی، در کتابی غیرعادی به نام «قلب ماجراجو» انعکاسی ادبی یافت. آن زمان میوه آزادی‌های تازه به‌دست‌آمده‌ای به‌حساب می‌آمد که به‌تدریج در حال رسیده شدن بود.

کتاب حاوی «یادداشت‌های روز و شب» است و آن‌طور که در مقدمۀ نسخۀ دوم در سال ۱۹۳۸ می‌توان خواند: «اتفاق بسیار ساده‌ای با تمام اینها مرتبط است که آن را شگفتی می‌نامم. همراه با صمیمت در دریافت جهان و لذت بزرگ دست یافتن به آن، مثل یک کودک که گویی شیشه‌ای می‌بیند.

این ویژگی ذهن‌‌های درجه یک است که شاه‌کلید را در اختیاردارند. به‌این‌ترتیب بدون زحمت وارد اتاقک‌های خاصی می‌شوند و افراد متخصصی را خشمگین می‌کنند که می‌بینند مستنداتشان با یک ضربه از کار افتاده است.»

اینها جملاتی بودند که خوانندگان ادیب جنگی‌نویس با آنها سر خود را تکان می‌دادند. سربازی که می‌نوشت، یک‌شبه مبدل به نویسنده شد. نویسنده‌ای که نظر نامساعدش را به خود، پنهان نمی‌ساخت.

منتقدان زبان، بسیار تحت‌تأثیر قرارگرفته بودند: «ارنست یونگر از آن گروهی است که می‌تواند زبان غیراستادانۀ ما را تسلیم خود سازد و آن را مبدل به ظریف‌ترین اشکال انتزاعی تفکر و تصاویر مجسم کند. سکوت کامل تنهایی و سرخی آتش تفکر، بر کتاب او حاکم است.»

«قلب ماجراجو» کتاب بزرگ رؤیاهای ارنست یونگر است. باوجود «هلیوپولیس» که سال‌های متمادی هر شب در آن گردش می‌کند. ۱۰ ساعت از ۲۴ ساعت برای رؤیاها در نظر گرفته‌شده است. «من ۲۴ ساعت کار می‌کنم.» عادت دارد این جمله را در جواب افرادی بگوید که دربارۀ علاقۀ شدید او به خواب سؤال می‌کنند. ۲۲۰ صفحه از ۴۴۰ صفحۀ هلیوپولیس، به شب اختصاص داده‌شده است.

ارنست یونگر، کار کردن در باغ را بسیار دوست دارد. معتقد است که جسم و روح باید متقابلاً همدیگر را رشد دهند و این موازنه در مورد او اتفاق افتاده است.

الکساندر کوچک، پسر یونگر در باغ به او کمک می‌کند. او هنوز به مدرسه می‌رود و پدرش دائم به او گوشزد می‌کند که به‌طور منظم یادداشت‌های روزانۀ خود را بنویسد.

گاهی یونگر برای جست‌وجوی گیاهان با اتوبوس به آلپ می‌رود؛ و اگر هوا خوب باشد، کیف کار خود را که پر از کتاب است، زیر بغلش می‌زند و به طبیعت می‌رود. به‌ندرت شهروندان راونزبورگ به او توجه می‌کنند. اگر هوا بد باشد، گاهی به سینما هم می‌رود. از «فابیولا[۵۲]» ‌خوشش نیامده است.

یونگرها هرازگاهی سفری یک‌روزه به اوبرلینگن و نزد دکتر فریدریش گئورگ، برادر ارنست یونگر می‌روند که شاعر و متفکر هم هست. تمام خوانندگان یونگر با حروف «ف.گ.» آشنایی دارند. ارتباط دو برادر بسیار نزدیک است. آنها در کنار یکدیگر بزرگ شده‌اند، در یک گردان خدمت کرده‌اند و با هم نیمی از جهان را زیر پا گذاشته‌‌اند. اکثر اوقات با هم بحث‌های تخصصی دربارۀ گیاهان و سوسک‌ها می‌کنند. یک نقاشی اثر آ. پاول وبر[۵۳] هم آن دو را در حال بازی شطرنج نشان می‌دهد.

ارنست یونگر، مهمانان برگزیدۀ خود را به کنار دریاچۀ بودن می‌برد. ازجمله دو پروفسور حقوق‌دان که یکی از آنها کارل اشمیت[۵۴]، متخصص قانون اساسی و دیگری کارلو اشمید[۵۵] است.

دکتر گرهارد نبل از ووپرتال[۵۶]، جزء مهمانان دائمی است. متخصص زبان‌های قدیمی، مقاله‌نویس، دوست ماهیگیری و همراه سفر به آفریقا. هنگامی‌که «کاپیتان» یونگر در حال انجام کار تازه‌ای است، به‌عنوان کاتالیزاتور به او نیاز دارد. وقتی نبل حضور دارد، باز صدای آواز کاپیتان در کوه‌ها طنین می‌افکند.

کاپیتان او را در «تشعشعات»، «ذهنی درخشان» خوانده است. گرهارد نبل در سال ۱۹۳۹ و کتاب خود «آتش و آب» نیهیلیسم جنگجویانۀ یونگر را تفسیر می‌کند و همان اشتیاق اصولی به غنای رام نشدۀ هستی را مقدمۀ روبه‌رو شدن با خدا‌گونگی می‌داند. نبل برای این نظریۀ خود، مدارکی کلیدی در «تشعشعات» یافته است.

نبل معتقد است که نباید انتظار تغییری اساسی در نگرش یونگر داشت. «درد، موجب می‌شود در حوزه‌های دیگر و در وطن واقعی‌مان ارتقاء یابیم. ضرری برایمان ندارد که در وضعیتی ناامیدانه و در خاک‌ریز ازدست‌رفته، خدمت کنیم.» در اینجا، هیچ جایی برای تغییر وجود ندارد.

حالا یکی از دو کتاب ادبی خاطرات جنگ گرهارد نبل، به ‌نام «در خاک آسونیا[۵۷]» در انتشارات مارز[۵۸] ووپرتال[۵۹] منتشرشده است. پتر دو مندلزسون[۶۰]، در مخالفت با ارنست یونگر، این کتاب را با عنوان «نگاه ابوالهولی کاپیتان» نقد کرد.

برنامه‌های ادبی یونگر فعلاً مشخص نیستند. پس از انتشار مفصل‌ترین کتاب‌هایش، برای مدتی دست از کار کشیده است. تصمیم دارد مقاله‌ای دربارۀ پوچی بنویسد. از مدت‌ها پیش برنامه‌اش را داشته است و حالا می‌خواهد آن را به بهانۀ جشن‌نامۀ مارتین هایدگر[۶۱]، عملی کند.

به‌علاوه دو داستان و یک مطلب دربارۀ «علم رنگ‌شناسی» در برنامۀ کاری او قرار دارد. قرار است نامه‌هایش را هم گردآوری و منتشر کند.

[۱] – Furche-Verlag
[۲] – Tübingen
[۳] – Heliopolis-Verlag
[۴] – Ewald Katzmann
[۵] – Ernst Jünger نویسنده و متفکر آلمانی (۱۸۹۵-۱۹۹۸)
[۶] – منظور حروف اول نام ارنست یونگر است.
[۷] – Heliopolis نام شهری در مصر باستان بوده است.
[۸] – Lucius de Geer
[۹] – اشاره به دو نسخه عهد عتیق و عهد جدید انجیل دارد.
[۱۰] – نام یکی از آثار ارنست یونگر
[۱۱] – Werner Höll نقاش، منبت‌کار و منتقد هنری طرفدار ناسیونال سوسیالیست‌ها (۱۸۹۸-۱۹۸۴)
[۱۲] – Ravensburg
[۱۳] – Bodensee
[۱۴] – Kirchhorst
[۱۵] – Hannover-Celle
[۱۶] – Friedrich Georg Jünger
[۱۷] – Uebingen
[۱۸] – Wilhelm-Hauff
[۱۹] – Armin Mohler نویسنده و روزنامه‌نگار سوئیسی (۱۹۲۰-۲۰۰۳)
[۲۰] – Ku-Damm, Kurfürstendamm یکی از خیابان‌های مشهور در برلین که تئاتری خصوصی به همین نام در آنجا وجود دارد.
[۲۱] – Standarte
[۲۲] – Arminius
[۲۳] – Vormarsch
[۲۴] – E. S. Mittler
[۲۵] – Pour le Mérite مدال افتخاری که اهدای آن توسط فریدریش کبیر رایج شد و یکی از بزرگ‌ترین نشان‌های افتخار پروس بود.
[۲۶] – Paul von Hindenburg ژنرال و سیاستمدار آلمانی (۱۸۴۷-۱۹۳۴)
[۲۷] – Hans von Seeckt هانس فون زکت (۱۸۶۶-۱۹۳۶)، ژنرال آلمانی
[۲۸] – Ernst Niekisch سیاستمدار و نویسنده آلمانی و از رهبران ناسیونال بلشویسم (۱۸۸۹-۱۹۶۷)
[۲۹] – Züricher Weltwoche
[۳۰] – Karl Radek سیاستمدار و روزنامه‌نگار کمونیست (۱۸۸۵-۱۹۳۹)
[۳۱] – Sonthofen, Vogelsang
[۳۲] – Alfred Andersch نویسنده آلمانی (۱۹۱۴-۱۹۸۰)
[۳۳] – Ruf نشریه‌ای سیاسی که در ۱۹۴۶ تأسیس شد.
[۳۴] – Karl Schnog نویسنده آلمانی (۱۸۹۷-۱۹۶۴)
[۳۵] – Wolfgang Harich نویسنده، روزنامه‌نگار و یکی از مهم‌ترین روشنفکران مارکسیست آلمان شرقی سابق (۱۹۲۳-۱۹۹۵)
[۳۶] – Albert Schulze-Vellingshausen منتقد و مجموعه‌دار هنری آلمانی (۱۹۰۵-۱۹۶۷)
[۳۷] – Heinrich von Trott zu Solz
[۳۸] – Philipp Bouhler فیلیپ بولر (۱۸۹۹-۱۹۴۵)، سیاستمدار ناسیونال سوسیالیست آلمانی
[۳۹] – Alfred Bäumler آلفرد بویملر (۱۸۸۷-۱۹۶۸)، فیلسوف آلمانی
[۴۰] – ۱۹th Century and After
[۴۱] – Völkischer Beobachter روزنامه حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان‌ها که از ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۵ منتشر می‌شد.
[۴۲] – Ernst Niekisch ارنست نیکیش (۱۸۸۹-۱۹۶۷)، نویسنده سیاسی آلمانی طرفدار حزب سوسیال‌دموکرات و مخالف آدولف هیتلر
[۴۳] – Grandgoschier
[۴۴] – Erwin Rommel اروین رومل (۱۸۹۱-۱۹۴۴)، ژنرال آلمانی
[۴۵] – اواسط سال ۱۹۴۴ رومل به این نتیجه رسید که نمی‌توان در این جنگ پیروز شد و از هیتلر خواست که نتایج بررسی‌های او را در نظر بگیرد.
[۴۶] – در این تاریخ بزرگ‌ترین سوءقصد به جان هیتلر انجام شد که البته ناکام ماند.
[۴۷] – Carrara
[۴۸] – D. Raguenet
[۴۹] – Vittorio Klostermann
[۵۰] – Albert Horion
[۵۱] – Ueberlingen
[۵۲] – Fabiola فیلمی ایتالیایی به کارگردانی الساندرو بلاستی که در سال ۱۹۴۹ ساخته شد.
[۵۳] – A. Paul Weber نقاش آلمانی (۱۸۹۳-۱۹۸۰)
[۵۴] – Carl Schmitt حقوق‌دان و فیلسوف آلمانی (۱۸۸۵-۱۹۸۵)
[۵۵] – Carlo Schmid حقوق‌دان و سیاستمدار آلمانی (۱۸۹۶-۱۹۷۹)
[۵۶] – Gerhard Nebel نویسنده و منتقد آلمانی (۱۹۰۳-۱۹۷۴)
[۵۷] – Ausonia منطقه‌ای در ایتالیا
[۵۸] – Marees-Verlag
[۵۹] – Wuppertal
[۶۰] – Peter de Mendelssohn نویسنده و تاریخ‌دان آلمانی – ایتالیایی (۱۹۰۸-۱۹۸۲)
[۶۱] – Martin Heidegger فیلسوف آلمانی (۱۸۸۹-۱۹۷۶)، روزی فریدریش گئورگ یونگر می‌خواست اصطلاح اگزیستانسیالیسم را برای برادر خود توضیح دهد. او گفت: «ول کن. من به ملاقات هایدگر می‌روم و یک پیش از ظهر با او پیاده‌روی می‌کنم.»

  • لینک کوتاه:

مطالب اخیر

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای ضروری با ستاره (*) مشخص شده‌اند.

Cancel reply