آیا ای برادر، تو همه اندیشه‌ای؟

▫️سینا رویایی/ جامعه نو: “من تن و روانم.” کودک چنین می‌گوید. و چرا چون کودکان سخن نمی‌باید گفت؟ اما مرد بیدار دانا می‌گوید: من یکسره تن هستم و جز آن هیچ؛ و روان تنها واژه‌ای‌ست برای چیزی در تن.

برادر، خِرد کوچکت که “جان”‌اش می‌خوانی، نیز افزار تن توست؛ افزار و بازیچه‌ای کوچک برای خِرد بزرگت. (نیچه، چنین گفت زرتشت)

رسالۀ «دربارۀ نفس» ارسطو را با قالب فکری امروز ما باید درواقع رساله‌ای «دربارۀ بدن» و شکوه کارکرد آن دانست. جایی که او صریحاً اعلام می‌کند که نفس بدون بدن نه تأثیر می‌گذارد و نه تأثیر می‌پذیرد، مفهوم نفس را وابسته تام بدن و سازوکار آن می‌کند و موجب می‌شود تا امروز بعد از دو هزار و ششصد سال دوباره شبح ارسطو آسمان فلسفه را گشت زند. در این میان مهمترین مسئله تأثیر بدن بر رویکردهای فکری ما و نگاهی است که به جهان می‌کنیم. تبیین مقدماتی این موضوع را می‌توان در عنصر مهم بقاء بدن جستجو کرد: غذا.

غذا اگرچه وقت کمی را از فیلسوفان می‌گیرد اما وسوسه‌ای است که باید روی آن تأمل کرد.

واژه کلیدی همین است: وسوسه. و پرسش اینجاست: چه کسی می‌تواند در اوج گرسنگی در مقابل یک برش کیک خامه‌ای و کیک توت‌فرنگی به انتزاعات فلسفی خود فکر کند؟ فیلسوف هم مجبور است غذا بخورد. او هم مانند تمام انسان‌ها مقابل خوراکی‌های خوش‌مزه وسوسه می‌شود. با وجود این آنچه ما از رژیم غذایی فیلسوفان می‌دانیم از کم‌غذایی آن‌ها حکایت می‌کند. فیثاغورث یک گیاه‌خوار سفت و سخت بود. اسپینوزا به خوردن سوپ شیر با مخلوط کردن یک قالب کره در آن عادت داشت. وقتی هم که می‌خواست تنوعی به غذای خود بدهد فرنی با مقداری کشمش در آن مخلوط می‌کرد. نیچه رژیم غذایی ثابت و دقیقی داشت: ساعت پنج صبح مقدار شکلات می‌خورد، شش و نیم چای و ناهارش را به تنهایی می‌خورد که معمولاً شامل استیک و تخم‌مرغ بود، ساعت هفت بعدازظهر ژامبون به علاوه زرده خام تخم‌مرغ و نان سفید می‌خورد. شراب، آبجو، مشروبات الکلی، قهوه؟ به هیچ وجه. ای بسا که این میانه‌روی، او را برای ماهر شدن در فلسفه خود و مفهوم بنیادی آن یعنی «اراده معطوف به قدرت» توانمند می‌کرد. ویتگنشتاین به غذا خوردن خود اهمیت چندانی نمی‌داد و به همین دلیل مدت‌های مدید غذاهای تکراری می‌خورد. اما در مورد فیلسوفان فرانسوی چطور؟ مسلماً آن‌ها بهتر غذا می‌خوردند. البته اگر ژان پل سارتر را در نظر نگیرید. بیشترین چیزی که او وارد بدن خود می‌کرد عبارت بود از تنباکو، الکل و داروی آمفتامین. ذائقه او بیشتر به کیک شکلاتی تمایل داشت. اما یک استثنا در تاریخ فلسفه وجود دارد: دیوید هیوم. او مردی درشت‌هیکل و طبعا عاشق غذا بود. به همین دلیل نیز با خود قرار گذاشته بود که در پایان عمر فلسفه را رها کند و به پرورش استعداد خود به عنوان یک آشپز بپردازد. از دید او، دور بودن بیش از حد فلسفه از زندگی عادی، آن را به کار شاقی تبدیل می‌کرد و در این میان، خوردن می‌توانست آرامشی به ملالت حاصل از این سختی بدهد.

کمتر می‌توان فیلسوفی را همانند دیوید هیوم تا این حد نسبت به حواس پنج‌گانه حساس دانست. البته نباید فراموش کرد که زمزمه‌های جدی گرفتن بدن با اسپینوزا شروع شد اما خردگرایی او اجازه تامل بیشتر را نداد تا او را به مساله غذا متوجه کند. فلسفه محض و زندگی متعارف با یکدیگر آشتی‌ناپذیرند. فلسفه سرد، تصنعی، و در برخی موارد چرند است و این خواص با ذات گرم تفریحات زندگی و لذات حاصل از آن در تعارض است. لذت‌هایی نظیر دوستی، بازی کردن، شام خوردن و نظایر آن‌ها. هیوم این مسئله را درک کرده بود و می‌فهمید که چیزی در فلسفه هست که راه به خطا می‌برد. در میان‌راه فلسفه اتفاقی افتاده است که موجب شده فیلسوفان گوشت و خون را از حیثیت وجودی انسان کنار بگذارند و برای او جوهری عقلانی و ماهیتی متفکر دست و پا کنند. اتفاقی که باعث شد موجود ارسطویی صاحب‌کلام از «حیوان ناطق» به «حیوان متفکر» تغییر یابد، به دو شقه کردن ذهن و بدن انجامید: بدن در خدمت ذهن قرار گرفت و ذهن عامل ایجاد تصورات شد. یکی از عوارض این موضوع، جدا کردن عمل پختن و خوردن از فلسفه بود. این همان موضوعی بود که هیوم متوجه آن شد و واکنش او در قبال آن بذل توجه به مسئله خوردن بود.

در پی توجه به همین موضوع است که سؤالات دیگری در طی تاریخ فلسفه مطرح ‌شد؛ مثل اینکه چرا مفهوم «جهان خارج از ذهن» اختراع شده است؟ هویت واقعی ما موجوداتی فیزیولوژیکی با ابعاد بسیار که عقلانیت، انگیزه‌ها، گرسنگی، سخن‌گویی، حواس پنج‌گانه و اجتماعی بودن اجزایی از آن هستند. حال چرا نتوانیم همسو با گونه‌شناسان، تعریف خود را از انسان تغییر داده و او را «حیوان آشپز» بنامیم. در چنین شاکله‌ای می‌توان تداوم تکامل بشر را از کشاورزی به فرهنگ مشاهده کرد و از همین طریق نیز می‌توان امیدوار بود که فلسفه بار دیگر بتواند جهت درستی را درپیش بگیرد.

اسطوره‌شناسی یونانی بین ذهن (روح) و عشق (یا اروس) ارتباط عمیق و محکمی را متصور شده است. تاریخ معاصر فلسفه به خصوص در قرن بیست و یکم نهیب یک ارتباط دیگر را نیز می‌زند: ارتباط بین ذهن و معده. چه اتفاقی می‌افتد اگر این رابطه را جدی بگیریم و جدایی فلسفه را از غذا از میان برداریم؟ به‌هرحال چرخ طبیعت به گونه‌ای می‌چرخد که ما را پس از مرگ و دفن شدن در چرخه تغذیه قرار می‌دهد تا غذایی برای سایر موجودات بشویم. در نتیجه وابستگی تمام موجودات روی زمین به یکدیگر برای حیات کلیه آن‌ها ضرورت دارد. آن دسته از موجوداتی که همواره گرسنه هستند پیش از آنکه سوژه‌های شناخت‌شناسی باشند موجوداتی معمولی هستند. آنها صاحب بدن هستند و شاید به همین دلیل تاثیرپذیری ذهن را نمی‌توان بدون نگاه به بحث‌هایی که امروز درباره بدن‌مندی (embodiment) صورت می‌گیرد، دنبال کرد. کلید این مباحث اگرچه با ارسطو زده شد و اسپینوزا آن را جدی گرفت اما این ویلیام جیمز پراگماتیست بود که بحث جنجالی او در تبیین بدن‌مندانه احساسات، مباحث شناختی فلسفه را حتی در قرن بیست و یکم گرفتار خود کرده است.

منابع:
۱- https://www.psychologytoday.com/blog/the-gravity-weight/201508/some-philosophical-musings-food
۲- https://www.huffingtonpost.com/fabio-parasecoli/how-are-we-to-eat-philoso_b_9287300.html

  • لینک کوتاه:

مطالب اخیر

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای ضروری با ستاره (*) مشخص شده‌اند.

Cancel reply