به مناسبت ۲ بهمن، زادروز خسرو گلسرخی
بازخوانى فیلم بیدادگاه خسرو گلسرخى

رضا صدیق/ جامعه نو: آنچه خسرو گلسرخى را از دل تاریخ جدا و با ذهن نسل هاى بعد عجین مى کند، تصور نمادین اوست. تصویرى که او را از هویت فردى جدا و به انسانى آرمانگرا بدل مى کند. «چیز»ى که براى نسل هاى بعد نماد فقدان است و گویى در تکرار نام او، خویشیت نسلى گمگشته باز احیاء مى شود.
تصویر نمادین گلسرخى، از حضور و سخنانش در بیدادگاه رژیم سلطنت رقم خورده و باقى مانده است. نه مقالات و نه فعالیت‌هاى سیاسىِ خارج از زندان و دادگاه و نه حتى نفسِ اشعارش سبب این ماندگارى نیست. ماندگارى او، در مظهریت اوست در قالب انسانى که ایستاده مى میرد. «زبان» این ایستادگى نیز درست در آخرین دفاع او، آخرین صداى او، آخرین تصویر عمومى او در مقابل قانون سلطنت تجلى می کند. ازینرو، بازخوانى سکانس حضور او در دادگاه و میزانسن هاى رخ داده در آن رخداد، تلاشى ست براى دیگرگونه تماشا کردن تصویر خسرو گلسرخى.
رئیس دادگاه با سبیلى باریک، تکیه داده بر صندلى اى ابرى، متهم ردیف دوم خسرو گلسرخى را براى آخرین دفاعیاتش به جایگاه فرا مى خواند. گلسرخى از صندلى بلند مى شود و پشت میزى که رو به جایگاه است مى ایستد. برگه هایش را روى میز مى گذارد و سر به زیر مى اندازد و صدایش در دادگاه مى پیچد: «این استعمار، این جامه سیاهِ معلق را چگونه پیوندى ست با سرزمین من..» او دفاعیاتش را با شعرى بلند آغاز مى کند. سالن دادگاه، شلوغ اما ساکت است. گویى سقراط در دادگاه است که فریاد مى زند: «اى مردم آتن..»
گلسرخى با این شروع، در ناخوداگاه تاریخ تصویر مبارزه را شاعرانه نقش مى زند. از همین نقطه است که او، بدل به مظهرى از شاعرانگى مرگى در راه عقیده مى شود، وقتى که پس از خوانش شعر مى گوید: «انّ الحیات، عقیده والجهاد» و اضافه مى کند: «سخنم را با گفته‌ای از مولا حسین، شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم». او کلمات را چون انتحارى شهادت طلبانه بر خویش آذین مى بندد تا در بزنگاه مواجهه با «قانون سلطنت» بناى آن را به ویرانه بدل کند. گلسرخى با خواندن شعر و بعد بیان جمله اى شهادت طلبانه، از ابتداى سخن، انتها را نمایان مى کند. او نیامده تا دفاع کند، او آمده تا مجاهدت کند و بند و زندان و مرگ را در مظهریت جهاد به سخره مى گیرد. همین توامانى ست که از او تصویرى سقراط گونه مى سازد. درست شبیه محاکمه سقراط، آنجا که دادگاه از سخنان ناصحانه اش به تنگ مى آید و او را به مرگ محکوم مى کند.

متن دفاعیات گلسرخى، سیرى تاریخى ست از مبارزه علیه استبداد. او در این سیر تکیه بر اسلام مى زند و مى گوید: «اسلام حقیقى در ایران همیشه دِین خود را به جنبش هاى رهایى بخش پرداخته است» و نام مى برد از بهبهانى ها و خیابانى ها و تاکید مى کند که «در این لحظه از تاریخ» مى توان ابوذرها و سلمان ها را اولین سوسیالیست هاى جهان نام برد. او از منظرگاه خود با تاکید بر زمان تاریخى، خود را جزئى از تمامى مبارزان علیه ظلم رقم مى زند. ازینروست که گلسرخى را تمام آنان که ظلم ستیزى را منشاء بودنِ انسانى مى دانند از خویش مى دانند و با او قرابت پیدا مى کنند.
اما تصویر نمادین خسرو گلسرخى در بیدادگاه سلطنت، چنین به نقش درآمده: دو دست چون تسلط بر سطح از نوک انگشتان روى میز، شانه ها رو به جلو و تن نیمخیز به روبرو، شبیه یورشِ تن به مقابله، سر گاهى به زیر و گاهى به بالا، در حرکت و شماطه اى، صورت با حرکات ابرو، دهان و گونه ها حس آمیزى مى کنند، گاه اخم، گاه پوزخند، گاه لب گزیده و گاه چون تابلوى جیغ ادوارد مانش، دست راست گاهى با انگشت اشاره رو به بالاست و گاهى رو به قاضى، شانه هایش گاه مى لرزند و گاه مى افتند، تونالیته صدا، چون بازیگر تئاتر بر روى سن، گاهى بلند است و رسا و گاهى بغض آلود و خرامان، گاهى در صدایش حسى نیست، بى تفاوت است و بى اهمیت، مانند جایى که رئیس دادگاه در میان حرفش درباره اصلاحات ارضى مى پرد و مى گوید: «شما به عنوان آخرین دفاع از خودتان دفاع کنید و از من سوال نپرسید». گلسرخى با نگاهى نشسته از زیر پلک که به روبرو خیره شده است، با همان لحن بى تفاوت و صداى آرام جواب مى دهد: «من به نفع خودم چیزى ندارم بگویم، من فقط به نفع خلقم حرف مى زنم، اگر این آزادى را هم ندارم، مى نشینم و حرف نمى زنم» مکث مى کند و مى گوید: «من دفاعى نمى کنم، من مى نشینم» و مى نشیند.
روند سکانس دفاعیات گلسرخى پیش از نطق و پس از آن، در فیلمى که منتشر است چنین مى نماید که سکون دادگاه به دستپاچگى بدل شده است. دادستان نظامى پشت جایگاه مى آید و با عینکى سیاه و شانه هایى افتاده، تند تند و با استرس خطاب به رئیس دادگاه اعتراض مى کند که چرا اینان از خویش دفاع نمى کنند؟ من مدارکم را علیه شان گفته ام.
چنین است که گلسرخى نمایش سلطنت در قواره قانون را در بزنگاه تاریخ محو مى کند و خویش را در نقطه اى از تاریخ ثبت.

همین تصویر نمادین است که او را به ماخولیا بدل کرده است. ماخولیایى که از سیماى او رهنمون فیگور مبارزه است. فیگورى که در مواجهه با ابتذال تاریخ به روند پیدایش گالیله ها مى رسد. تاریخى که او را در کنار یاران شهید انقلاب جاى مى دهد و استوارى و شهادتش را بدل به توصیفى غیرقابل فهم براى آدمیزادِ زنده در امروز مى کند.

  • لینک کوتاه:

مطالب اخیر

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای ضروری با ستاره (*) مشخص شده‌اند.

Cancel reply