بنیادگرایی و روایاتی در تحدید مفهوم آن
پیش‌شرط‌هایی برای نگاهی به بیرون از پنجره بنیادگرایی

انعطاف‌ناپذیری شاید مهم‌ترین خصیصه شخصیتی باشد که بر بنیادها آشیانه می‌سازد
هر کسی که دارای دو خصیصه گستاخی و تعصب باشد می‌تواند در دایرۀ تحلیل بنیادگرایی قرار بگیرد
شخصیت بنیادگرا اصرار دارد که کل حقیقت نزد او است و عقاید او چیزی جز حقیقت نیست
می‌توان خصوصیات مشترکی را در میان بنیادگرایان یافت که این رویکرد را به چیزی ورای رویکردهای سیاسی و یا دینی تبدیل می‌کند
سهم اصول و عقاید دینی و یا سیاسی در شکل‌گیری بنیادگرایی به‌مراتب کمتر از ساختار شخصیتی افراد و فرهنگ ناشی از طبقه اقتصادی است

۱
سینا رویایی/ جامعه نو : اوت ۱۸۹۸، ساعاتی پس از نیمه‌شبی گرفته و سنگین در واشنگتن که همه‌چیز با گرمایی طاقت‌فرسا درآمیخته بود، روی شیشۀ پنجرۀ یکی از اتاق‌های کاخ سفید، سایۀ متحرک مردی را می‌شد دید که پس از طی چندین ساعتۀ‌ عرض اتاق، ناگهان به زانو افتاد و انگشتان خود را به هم گره زد؛ چشمانش را بست و به حالت دعا چند دقیقه‌ای را به همان وضع باقی ماند. هرچند به نظر می‌رسید مرد حالت دعا کردن را به خود گرفته اما در واقع داشت به صدایی گوش می‌داد که فقط خودش آن را می‌شنید. پس از مدتی سر خود را روی انگشتانش خم کرد و با احترام و آرامشی مقدس‌مآبانه از جای خود برخاست و قدم‌های آهسته‌ای به عقب برداشت و از اتاق بیرون رفت.
فردا صبح ویلیام مک‌کینلی، رئیس‌جمهور وقت امریکا یا همان کسی که شب گذشته را با احساس‌های عجیبی پشت سر گذاشته بود، با اقتدار و اطمینان کامل دستور حمله و تصرف فیلیپین را صادر کرد. بعدها مک‌کینلی از آن شب این‌گونه یاد می‌کند: «داخل کاخ سفید شب‌ها به‌طور پیاپی تا نیمه‌شب قدم می‌زدم و شرمنده نیستم بگویم که در این زمان‌ها زانو می‌زدم و برای روشنی و هدایت، خداوند متعال را عبادت می‌کردم تا اینکه یک شب آن هدایت به من الهام شد … دیگر تردیدی نبود جز اینکه باید تمامی فیلیپین را تصرف کرد و مردم فیلیپین را آموزش داد و آنها را در مقام انسان‌های برابر، متمدن ساخت…»
درست ۱۰۵ سال بعد از آن شب، در سال ۲۰۰۳ ویلیام بوی‌کین مشاور وزیر دفاع جرج بوش درباره حملۀ امریکا به عراق و افغانستان می‌گوید: «این جنگی است برای ارواح ما، دشمن ما نامش شیطان است … شیطان می‌خواهد ما را به‌عنوان یک ملت و به‌عنوان ارتشی مسیحی نابود کند». او از بوش نقل می‌کند که این جنگ «جنگی مذهبی» است و «در این مسیر خداوند به او کمک می‌کند».

۲
یکی از شب‌های جولای ۱۹۷۸ بعد از یک روز سخت که به وجین علف‌های هرز مزرعه کوچکش گذشت، اسامه به خانۀ خود بازگشت. سر خود را شست، عرق‌گیر خیسش را از تن درآورد و مستقیم به رختخواب رفت. در این فکر بود که امروزش با کار مفیدی گذشته است و اگر بتواند برای فردا و روزهای بعدی خود نیز چنین برنامه‌هایی داشته باشد، حداقل می‌تواند شب‌ها را راحت‌تر بخوابد و درعین‌حال با فشار کار شدید، فجایع آن دو سال گذشته را که در تل‌زعتر بر او و خانواده‌اش رفته بود فراموش کند. با همین افکار به خواب رفت که ناگهان بویی شبیه به بوی سوختگی جلوی عمیق‌تر شدن خوابش را گرفت. از شدت خستگی نخواست به روی خودش بیاورد اما بو شدیدتر شد. دیگر باید بلند می‌شد. چشمش را که باز کرد با نوری هراس‌انگیز در دوردست مواجه شد. سریع لباس پوشید و بیرون زد. صحنه‌ای که دید وحشت را بر تنش مستولی کرد. مزرعه‌اش داشت به‌سرعت می‌سوخت. در زمینه‌ای دودآلود و نور آتشی عظیم توانست افرادی را تشخیص دهد که به‌سرعت و نعره‌کشان بر پشت وانتی سوار می‌شوند. آنها ریشی بلند و کلاه عرقچین کش‌بافی به سر داشتند که در شال پیچیده شده بود و برخی از آنها مسلح به کلاشینکف بودند. اسامه بی‌اختیار جلو رفت تا با آنها درگیر شود. یکی از آنها که به نظر سردسته گروه می‌آمد از جلوی ماشین پیاده شد و آهسته به اسامه نزدیک شد و با عربی الکنی گفت: «شما مسلمانان سرزمین ما را آلوده کرده‌اید. خدا را شکر کن که تو و خانواده‌ات سالم هستید.» بعد اشاره به زمین کرد و گفت «از اینجا برو!».
۱۸ سال بعد در هجدهم ژوئن ۱۹۹۶ اسامه در قهوه‌خانه‌ای محقر نشسته و یک استکان چای جلویش است. نگاه خیره‌اش به صفحه کوچک و پر از برفک تلویزیون دوخته‌شده و دارد به حافظه‌اش فشار می‌آورد. بنیامین نتانیاهو، چهره‌ای که عنوان برنده انتخابات و نخست‌وزیر رژیم اسراییل نشان داده می‌شود برایش خیلی آشناست؛ یک آشنایی آمیخته به ترس. کجا او را دیده؟ چایش را سر می‌کشد و بلند می‌شود. پایش را که از قهوه‌خانه بیرون می‌گذارد، ناگهان به یاد می‌آورد: همان جوان که آن شب نور آتش بر چهره‌اش زبانه می‌کشید، امشب نور فلاش دوربین‌ها بر صورتش برق می‌زد…

۳
پنجشنبه یازدهم محرم ۱۴۲۰ هجری قمری محوطه مسجدالحرام مملو بود از هواداران شیخ و آنها که مرگ او را نه فقدان یک عالم دینی که پرسشی بزرگ برای آینده فرقه‌ای می‌دانستند که بزرگ‌ترین سپر در برابر رویکردی باطنی و تفسیری از احکام اسلام بوده است. عالی‌ترین مرکز صدور فتوا در عربستان، پدر معنوی خود را از دست ‌داده بود: «عبدالعزیز بن باز» به صدور فتواهای جنجال‌برانگیزی مشهور بود که قربانیان زیادی گرفت و نزد وهابیان «مفتی اعظم» لقب گرفته بود. نقش او بیش از یک عضو صرف در هیئت فتوادهندگان بود و بیشتر هدایت‌گر هیئت ۲۰ نفره‌ فتوا محسوب می‌شد. از فتاوای مشهورش یکی مباح دانستن خون کسانی است که معتقد به ثابت بودن خورشید و متحرک بودن زمین باشند و آن را به زبان بیاورند و دیگری لزوم نابود کردن گنبدی است که بر مقبره پیامبر اسلام (ص) قرار دارد. اما در پس این دست از احکام صادره، احکامی نیز هستند که اختلافات عقیدتی شیعه و سنی را در عربستان، عراق و یا سوریه به کشتارهای خونین کشانده است. او معترضان داخلی به سیاست‌های سعودی‌ها را مستحق شکنجه و مرگ دانسته بود و شرطه‌ها یا مأموران امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر عربستان را به سبب کم‌کاری و تسامح نسبت به خاطیان مورد انتقاد شدید قرار می‌داد. از بن باز بیش از شصت کتاب و ده‌ها مقاله به‌جای مانده است. او چهارده سال قاضی شهر خَرج بود. سپس ریاست موسسه علوم شریعت ریاض را بر عهده گرفت و این اواخر به‌عنوان رئیس دانشگاه اسلامی مدینه برگزیده شد و از بیست سال گذشته تا زمان فوت به‌عنوان مفتی بزرگ عربستان سعودی ریاست مجلس علما را بر عهده داشت.
روز مرگش در میان همهمه جمعیت حاضر بر جسد او، ناگهان سکوتی برقرار شد. جمع عظیم حاضر در مسجد‌الحرام از میانه شکافت و راه را برای ورود کسی که بر جنازه بن باز نماز بخواند باز کرد. ملک فهد ولیعهد عبدالله ابن فهد، با اطرافیان و ملازمان وارد شد و پس از نگاهی اندوه‌بار به جسد بن باز، به نماز میت ایستاد.

* * *

بحران تعریف
کلمه‌هایی هستند که اگر خود را به معنای معمول آنها بسپارید بعد از مدتی درمی‌یابید که بر چنان اسب افسارگسیخته‌ای تکیه زده‌اید که مقصد و منزلگاه معلومی ندارد. بنیادگرایی از این دسته کلمات شده است. چرا «شده است»؟ چون به نظر می‌رسد زمانۀ ما هنوز هم علی‌رغم جاروجنجال‌های شکست ایدئولوژی، در تکثری ایدئولوژیک به سر می‌برد. اگرچه ایدئولوژی به معنای تفکری سامانمند شاید تغییر ماهیت داده و دستخوش تعدیل‌های مکرری شده باشد اما پروژه‌های معناسازی و کارگاه‌های تئوری‌بافی امروز حتی برای فوتبال هم دست‌به‌کار شده‌اند و برایش سیستم‌سازی فکری می‌کنند. بنابراین برای ادامه این بحث چاره‌ای جز مرزبندی این واژه در جوار ابهام‌های پیرامونی آن نیست.
تعریف دائره‌المعارفی از بنیادگرایی باز هم تا حدود نامعینی تکلیف را روشن می‌کند: در این تعریف «بنیادگرایی به معنی بازگشت به اصولی است که معرف یا اساس یک دین است. این اصطلاح به‌طور خاص به هر گروه بسته دینی اطلاق می‌شود که حاضر نیست با گروه دینی بزرگ‌تری که خود از درون آن برخاسته ادغام شود، استدلال نهفته در این سرپیچی این است که اصول بنیادین گروه دینی بزرگ‌تر، فاسد شده یا جای خود را به اصول دیگری که مخالف ماهیت آن هستند داده ‌است.»
اما واقعیت جاری در روایت سه‌گانۀ بالا، ماهیت این تعریف رسمی را تا حدودی تغییر می‌دهد؛
بنیادگرایی می‌تواند صرفاً وجهه دینی نداشته باشد و دین تنها ابزاری برای به کرسی نشاندن انگیزه‌های نژادپرستانه باشد. بدین‌ترتیب شاید این تعریف شکل جامع‌تر و نزدیک‌تری به واقعیت داشته باشد: «بنیادگرایان قرائتی مطلق‌گرا از دین، ملیت، نژاد و فرهنگ دارند. آنها گاه بر مسند قدرت تکیه دارند و گاه گرو‌ه‌های اقلیت هستند اما درهرحال از «خشونت‌های غیرانسانی» برای به کرسی نشاندن قرائت خود استفاده می‌کنند.» واژۀ «غیرانسانی» اگرچه در این تعریف بار اخلاقی و ارزشی دارد اما بر فهم عقل جمعی از مفهوم این واژه تکیه دارد.
هرچند پرداختن به این مسأله که در چه زمانی بنیادگرا را می‌توان افراط‌گرا دانست و یا رادیکالیست چه فرقی با فاندامنتالیست دارد، کمکی به فهم علت اخباری نمی‌کند که هر روز دربارۀ بمب‌گذاری‌های عراق و افغانستان یا گاه دربارۀ قتل‌عام مردم بلژیک می‌شنویم. مصادیق بنیادگرایی به‌قدر کافی متکثر و متنوع شده‌اند که ای بسا تعریف دوم هم نتواند حدودوثغور مشخصی برای آن تعیین کند.
شاید بشود سرگشتگی در تعریف بنیادگرایی به‌مثابه یک جریان را با نگاه از زاویه دیگری به این مفهوم رفع کرد: توجه به بنیادگرا به‌مثابه یک «فرد» و حیات زیستۀ او. موقتاً فرض کنیم که می‌توان بنیادگرایی را نه از طریق رویکردی جریان‌محور بلکه با بررسی فرد به‌مثابه هسته‌ای که مجذوب بنیادگرایی می‌شود و به‌طور رسمی یا غیررسمی عضوی از لشگر عظیم و فدایی آن می‌شود، شناخت. به‌طور حتم او دارای پیش‌زمینه‌های فردی، شخصیتی و تربیتی خاصی است که گرایش یا فعالیت در این گروه‌ها «معلول» آنهاست. امکان دارد این رویکرد بتواند فروبستگی تعریفی جامع از بنیادگرایی و گرفتن مخرج مشترکی از تمام بنیادگرایان تاریخ را تا حدودی باز کند.
پرسش‌هایی در این زمینه قابل‌طرح است:
عامل جذب افراد به گروه‌های بنیادگرا چیست؟ ارزش‌ها، دغدغه‌ها و هنجارهای فردی بنیادگرایان چه چیزهایی است؟ تربیت چه نقشی در شکل‌گیری ساختار شخصیتی بنیادگرا دارد؟ قدرت و جذبه کاریزماتیک یا پیشوامآبانه سردسته بنیادگرایان در کجای روان پیروان آنان نهفته است؟

عصب بنیادگرا
انعطاف‌ناپذیری. این شاید مهم‌ترین خصیصه شخصیتی باشد که بر بنیادها آشیانه می‌سازد.
اگرچه باز هم این صفت تعریف روان‌شناسانه بنیادگرا را وسیع‌ می‌کند و صرفاً به کسانی که در سیاست و یا دین به اصول اولیه و بنیادین تکیه می‌کنند، محدود نمی‌شود. والتر شردن، پروفسور در رشته مسیحیت و رئیس مرکز مطالعات پروتستان در دانشگاه مرسر، پا را فراتر می‌گذارد و صراحتاً معتقد است هر کسی که دارای دو خصیصه گستاخی و تعصب باشد می‌تواند در دایرۀ تحلیل بنیادگرایی قرار بگیرد. به اعتقاد او بنیادگرایی رویکردی است که در آن فرد بر این موضوع اصرار دارد که کل حقیقت نزد او است و عقاید او چیزی جز حقیقت نیست. او معتقد است که باید این حقایق را بر شما تحمیل کند تا بتواند سیستمی را که او درصدد کنترل آن است تحت‌اختیار خود درآورده و شما را وادار کند تا در مقابل آن زانو بزنید.
البته ویژگی‌های خاصی وجود دارد که معمولاً جناح‌های راست بنیادگرا واجد آن هستند؛ خصیصه‌های که معمولاً نمی‌توان در جناح‌های چپ بنیادگرا سراغ گرفت: سلطه‌جویی، گناه دانستن عمل جنسی و داشتن موضعی خاص نسبت به زنان. اما در نهایت می‌توان خصوصیات مشترکی را در میان بنیادگرایان یافت که این رویکرد را به چیزی ورای رویکردهای سیاسی و یا دینی تبدیل می‌کند. مطالعاتی که در این زمینه انجام شده است نشان می‌دهد سهم اصول و عقاید دینی و یا سیاسی در شکل‌گیری بنیادگرایی به‌مراتب کمتر از ساختار شخصیتی افراد و فرهنگ ناشی از طبقه اقتصادی است که به آن تعلق دارند. در حقیقت تا زمانی که چنین خصوصیاتی در افراد وجود نداشته باشد امکان نسبت دادن صفت بنیادگرا به فرد بسیار سخت خواهد بود:

• داشتن نگاهی سلسله‌مراتبی و سلطه‌گرایانه به جهان. هر چیزی باید یک نفر اول و یا یک رئیس داشته باشد. در هر رابطه شراکتی یک طرف رابطه باید نقش تصمیم‌گیرنده داشته‌ باشد.
• اعتقاد به اخلاق بر مبنای نظام پاداش و جزا، بدین معنی که اخلاقیات باید توسط یک مرجع و نظام بیرونی نظارت و کنترل شوند.
• داشتن احساس گناه و ترس زیاد نسبت به عمل جنسی.
• داشتن حس بی‌اعتمادی شدید نسبت به آدم¬ها و یقین داشتن به این مسئله که کنترل نکردن انسان‌ها به‌خصوص در مورد مسائل جنسی، خطرناک است.
• انعطاف و نرمش بسیار کم در مواجهه با امور نامشخص و تعریف‌نشده. همه‌چیز باید واضح باشد، هر چیزی یا سیاه است و یا سفید. هیچ چیز نمی‌تواند «احتمالاً درست باشد ولی درستی آن هنوز ثابت نشده باشد و ما همچنان در حال تحقیق بر روی درستی آن باشیم.»
• ملانقطی بودن که معمولاً تا حدودی با حس طنز و تمسخر نسبت به موارد خلاف قاعده همراه است.
• بی‌اعتماد بودن به قضاوت‌های خود و یا هر موجودی که نوع بشر محسوب شود.
• ترس از آینده. کسانی که از بیرون به انگیزه‌های بنیادگرایان نگاه می‌کنند فکر می‌کنند آنها نگران از دست دادن قدرت و ترس از قدرت‌گیری دیگران هستند اما خود بنیادگرایان چنین اعتقادی نسبت به انگیز‌ه‌های خود ندارند.

تجاربی در زندگی شخصی هست که به بروز و تقویت گرایش بنیادگرایانه کمک می‌کند:
• عشق مشروط: والدین و یا چهره‌های الگوساز که در زندگی عشقی فرد تأثیر دارند و عادت به کنترل رفتار طرف مقابل را در او ایجاد می‌کنند.
• عوامل مختلفی اعم از ذهنی، احساسی، و یا حتی سوءاستفاده‌های جسمی که موجب ضعف در اعتمادبه‌نفس می‌شوند.

معمولاً این دسته از افراد وقتی گروهی تشکیل می‌دهند، رفتارهای زیر از آنها سر زده و تقویت می‌شود:
• بر سلسله‌مراتب محکم و خشک در زمینه مرجعیت و قدرت گروه تکیه می‌زنند. هرقدر که گروه آنها افراطی است، مرجعیت و تمرکزگرایی بیشتری در الگوی مرکزی گروه متمرکز می‌شود.
• مرکزیت، مرجعیت قدرت و چهره یا چهره‌های الگو در گروه، با نشان دادن عشقی مرشدمآبانه و یا امتناع از نشان دادن آن، رفتار آنها را کنترل می‌کنند. افراد خاطی گروه از داشتن هر نوع ارتباطی محروم می‌شوند.
• بزرگ‌نمایی شرارت‌های اجتماعی و فردی و تفسیر جلوۀ تمامی پلیدی‌ها در ذیل «خباثت ذاتی بشر».
• معمولاً بی‌اخلاقی‌های جنسی در رأس انگیزه‌های آنان برای محکوم کردن انسان‌هاست.
• نگاه آخرالزمانی دارند، یک نوع حس پیش‌بینی در آنها هست که بر اساس آن آینده آبستن حوادث فاجعه‌باری خواهد بود. هر فاجعه‌ای که در اخبار پخش می‌شود آنها آن را «نشانه‌ای از پایان دنیا» تلقی می‌کنند.

فکرگریز
فارغ از نوع و سیستم فکری که تفسیر اشتباه از آن به‌نوعی بنیادگرایی منجر شده است، نگاه غیرمشروط به خود و دیگران را می‌توان فراهم‌آورنده پیش‌زمینه‌هایی برای رهایی از این نگاه بنیادگرا دانست. نگاه غیرمشروط در درجه اول یعنی پذیرش دیگران آن‌گونه که هستند بدون آنکه تغییر دادن آنها در صدر الگوی ایجاد ارتباط با آنها باشد؛ پذیرش این نکته که زندگی علی‌رغم تمامی مصائبش می‌تواند سمت‌وسوی بهبودی را به خود بگیرد؛ احساس مسئولیت شخصی نسبت به حل مسائل زندگی تا آنجا که در توان فرد است و مهم‌تر از همه داشتن حس طنز نسبت به وقایعی که در زندگی با باورهای ما هماهنگ نیستند. اینها پیش‌شرط‌هایی برای نگاهی به بیرون از پنجره بنیادگرایی است.
یک نکته مهم در متعادل ساختن حس بنیادگرایی این مسئله است که فرد برای داشتن تساهل نسبت به دیگران لزوماً نباید تمامی عقاید خود را از ریشه کنار بگذارد. مهم این است که فرد بتواند در روابط خود با جهان پیرامون طرح دیگری بیفکند؛ می‌تواند با افرادی که به دیدگاه او اعتقادی ندارند، ارتباط داشته باشد. در مراحلی دیگر می‌تواند اعتمادبه‌نفس خود را تقویت کند آن‌گونه که دیگر نیازی به‌اشتباه دانستن نظرات دیگران به‌منظور تقویت دیدگاه خود نداشته باشد.
ماهیت متکثر بنیادگرایی تیپ‌های شخصیتی متفاوتی می‌آفریند که باز هم اجازه نمی‌دهد خصیصه‌های ذکرشده، جامع‌ومانع باشند. به عبارت بهتر مؤلفه‌هایی که در بالا برای ریشه‌یابی روانی در گرایش به بنیادگرایی ذکر شدند با استثناها و موارد دیگری ممزوج می‌شوند و از رهگذر شناخت لایه‌های روانی در این سطح پیشرفته‌تر است که می‌توان رسوخ بنیادگرایی را به هرم قدرت درک کرد. یک لایه روانی و مهم دیگر، توهم‌زدگی و داشتن حس نوستالژیک نسبت به دورانی است که اصول زاده شدند و شخص بنیادگرا مأمور احیای آنهاست. این مبحث در فرصتی جداگانه مورد بررسی قرار می‌گیرد.

  • لینک کوتاه:

مطالب اخیر

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای ضروری با ستاره (*) مشخص شده‌اند.

Cancel reply