به تماشاى «فعل» آخرین نمایش محمد رضایى راد
اثرى فاعل

عکس: ایران تئاتر

رضا صدیق / جامعه نو: داستان اساطیرى برج بابل، روایت آدمیان هم-زبانى است که در شرق بهم مى پیوندند تا برجى بسازند و به بهشت برسند اما طوفانى از راه مى رسد و وقتى آسمان آرام مى شود، هر دسته از آدمیان به زبانى متفاوت سخن مى گویند و این اتفاق سبب مى‌شود که برج بابل، نیمه کاره رها شود و هرکدام به سویى بروند.

یکم/ نمایش «فعل» آخرین کار محمد رضایى راد، بنا شده در مسئله افسانه برج بابل است. نمایشى که در ساحت زبان بنا شده و اجزاءاش را چون چیدمان یک جمله در کنار هم قرار مى دهد؛
ماجرا ازین قرار است که فرهاد کاتب، مردى پریشان حالِ فهم زبان، معلم مدرسه اى دخترانه مى شود. او در حال نوشتن پایان نامه اى درباب «فعل» است. کاتب باور دارد که در زبان فارسى تنها بخشى که مورد نفوذ زبان هاى دیگر قرار نگرفته، فعل است. فرهاد در سلوک «فعل» به سر مى برد و نه تنها از منظر زبان که از شهود اشراق رهنمون فهم «فعل» است و در کلاس هایش براى این معنا سهروردى مى خواند. همین شیدایى در فهم «فعل» است که او را در نقطه افعالِ محیط قرار مى دهد؛ همچون مرکز یک دایره. داستان اما زمانى بهم مى رسد که شاگرد مانیا حالش، لیلا آرش، عزم نقطه مرکز دایره مى کند و در رأس این مفهوم، یعنى «فعل» مى ایستد تا فرهاد کاتب با معناى فعلیت محض در زبان معنایى نمایش روبرو شود. لیلا آرش در سلوک زبانْ شیفته فرهاد مى شود و «فعل» را نه در اوراق و زبان که به قول اثر، در محض فعلیت به شهود مى رسد؛ او خویش را حذف به قرینه مى کند و قرینه اش مى شود تمام زبان دایره و حتى مرکزیت دایره اى که فرهاد کاتب در رأسش نشسته است؛ زیست در سایه نبودن ضمیر لیلا، یعنى او.

دوم/ نمایش «فعل» به روایتى بنیامینى، عزم وجود مى کند، یعنى وجودِ زبانى انسان، زبان اوست، ازینرو نیز او براى همرسانى معنا دست به نامیدن اطراف مى زند اما آیا نام ها، واقعیت معنایى اطراف اند؟ «فعل» در این نقطه مى ایستد و عزم معنایى وراى نام ها مى کند اما بنیامین عقل را در فهم نام ها عاجز مى خواند پس «فعل» دست به بى عقلى مى دند و عقلانیت را در هم مى کوبد. رضایى راد براى رسیدن به این مفهوم، زمان را در روایت نمایش درهم شکسته است. همه پرسوناژها در سیر زمان در حرکت اند. ما در ذهن خاطره مى شنویم اما خاطرات بر این خاطره بودن و حالْ آگاهند. خاطرات در حین روایت خود قاضى اند و زردى نور بر صحنه حد جدایى خاطرات است و حاشیه نگارى ها. «فعل» عزم فعلیت دارد، او گذشته را حال، حال را آینده، آینده را گذشته و گذشته را نقطه شروع حال قرار مى دهد؛ فعلیتى که اجازه مى دهد که فعلِ زبان، اجازه صرف شدن پیدا کند، بدون ماضى و مضارع ها.

سوم/ رضایى راد در آخرین نمایش خود، عزم به بازتعریف زبان مى زند. او به روایت نمایشش این تلنگر را زده که بگذار دوباره زبان نمایش را رقم بزنیم، اینبار با تاکیدِ بر زبان؛ به شاهدمثال جایى که معلم تئاتر- اولین معشوق لیلا آرش- روایت زبان تن در نمایش را بسط مى دهد، چون مانیفستى از اثر که اعلام مى کند: ناخوداگاهِ میزانسن ها در خلق اثر، جایى ندارد. گویى رضایى راد مخاطب را برابر این نکته قرار مى دهد که جزییات اثر خودآگاهى اثرند.

چهارم/ متن اثر، به تمسک دیالوگ ها مى گوید که لیلا آرش پس از قطع امید از فعلیت علاقه اش نسبت به فرهاد کاتب خویش را کشته است اما؛ روایت اثر، با تمسک به قرائت داستان در پردهاى رو به پایان، مى گوید که لیلا فعل شده است. در روایت اثر براى فعل شدن لیلا، تمثیل درنا قرار داده شده است. در زبان اساطیر شرقى، درنا امر مقدس است. او براى دورماندن از خطرها در بالاترین نقطه مى ایستد. رضایى راد، سمبل فعلْ شدن را لیلایى گذاشته است که چون درنا در بالاترین نقطه ساختمان مى ایستد و پس از خیره ماندن به خورشید، چون درنایى که نى لبک مى زند، بال هایش را باز مى کند و «سقوط» مى کند. درناى «فعل»، لیلاى «فعل» در آرزوى خورشید سقوط مى کند. رضایى راد گویى قصد کرده است که اثرش را از «زبان نام» به «زبان ناب»ى درون متنى برساند. ازین رو معناى سقوط را در خودکشى لیلا، به معناى تعالى اى درناگونه بدل کرده است. اثر، فعل لیلا آرش را، غیرقابل صرف مى خواند زیرا فعل علاقه یا به زبان اثر «عشق» صرف ناشدنى ست.

پنجم/ آیا فرهاد کاتب در زمان بى زمانى اثر به نقطه اول باز مى گردد؟ آیا او این بار علاقه اش به دانش آموزى که ١٧ سال از او کوچک تر است را به فعلیت مى رساند؟ پرده نهایى نمایش ورود دوباره او به کلاس است اما این بار گویى کاتب از تمام ماجرا با خبر است و دیگر کتمان نمى کند. از در کلاس وارد مى شود و خطاب به لیلا آرش مى گوید که مى خواد «با او» از فعل سخن بگوید. گویى که فرهاد کاتب، به فعل رجعت کرده و در این رجعت، لیلاى فعلیت اش را بازکشف کرده است.

ششم/ دهخدا در معناى فعل مى گوید «کلمه ای که دلالت بر انجام کار یا وقوع حالتی در یکی از زمان ها می کند» حال که زمانى در نمایش «فعل» نیست، وقوع آن دلالت بر چه دارد، جز خود آن دلالت؟ دلالتى که نمایش رضایى راد، در روایتش به خویشتن اثر رجوع داده و در این ارجاع و ساخت جهانى نمایشى، به لکنت نیافتاده است؛ او زبان فعلیت اثرش را بازساخته است.

هفتم/ مى توان به بازى زبانى ورود کرد و با دستورزبان اثر، به بازخوانى سمبل سازى هاى -نام هاى اثر- رضایى راد ورود کرد. مى توان نام پرسوناژ ها را کنار هم گذاشت و حذف به قرینه ها را در معانى اساطیرى جستجو کرد چون نام و فامیل فرهاد کاتب و لیلا آرش. مى توان به زبان میزانسن ها، نور و سایه ها و حرکت دَوَرانى طراحى صحنه با پرده پرده هاى روایت اثر ورود کرد و از شاهدمثال زبانى اثر، جمله سازى کرد؛ اما به روایتى بنیامینى، آنچه از اثر براى اثر باقى مى ماند، ایستادن در یک نقطه و بسط آن در معناى آن اثر است؛ و نقطه عطف اثر رضایى راد، «زبان» است، در عصرى که هویت آن به بحران رسیده است.

  • لینک کوتاه:

مطالب اخیر

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای ضروری با ستاره (*) مشخص شده‌اند.

Cancel reply