گفتاری کوتاه در شخصیت غلامرضا تختی
آن رواقی قهرمان…

امین معصومی / جامعه نو: غلامرضا تختی از نوادر جامعه ایرانی است که همزمان در عرصه‌هایی متفاوت وارد شد و سربلند بیرون آمد. کامیابی‌های او در زمینه ورزش هم پرشمار هستند و هم صف‌شکن. خدمات اجتماعی‌اش، همدردی و غمخواری‌اش برای مردم در ماجرای مشهور زلزله بوئین زهرا سمبل و نمادی برای ادوار مختلف تاریخ ایران شد. در عرصه سیاست هم خود را به عنوان یک عضو جبهه ملی ایران به جامعه معرفی کرد. در برابر شاه سر خم نکرد، به ملاقات آیت الله طالقانی و مهندس بازرگان در زندان می رفت و پیشنهاد شهرداری تهران را بنا به دستور تشکیلاتی دکتر صدیقی رد کرد.
چهره های مشهور زیادی بوده و هستند که تلاش کردند تا تمام این وجوه را در شخصیت خود گردآورند، اما عموما در این کار ناکام بودند. تلاش آنان یا به سواستفاده اطرافیان منتهی شد، یا صرفا یک نمایش تهی از معنا از کار درآمد. اما تختی به گواه زندگی اش در حرف و عمل خود صادق بود. همان بود که نشان می داد. در عرصه ورزش قهرمان جهان بود، اما در عرصه سیاست به عضویت ساده در تشکیلات جبهه ملی قناعت داشت. شهرت ورزشی و مقبولیت اجتماعی اش را خرج امتیاز گیری سیاسی‌اش نکرد.
او چه ویژگی خاصی داشت که چنین جایگاه ویژه‌ای را برای خود ایجاد کرد؟ درباره تختی زیاد گفته شده است اما بازخوانی یکی از این تعارف خالی از لطف نیست. تعریفی که اسماعیل کدخدازاده از اهالی مطبوعات ورزشی دهه ۳۰ و ۴۰ شمسی از تختی ارائه داده است، جامع و کافی است. او علاوه بر روزنامه‌نگاری دستی بر ورزش داشت و از قضا در کمیته ورزشکاران جبهه ملی نیز همقطار غلامرضا تختی بود. کدخدازاده در بخشی از مصاحبه با ویژه‌نامه جهان پهلوان تختی مجله چشم‌اندازایران (منتشر شده در زمستان سال ۸۸) براساس آشنایی چند جانبه ۱۴سال‌اش از تختی، شخصیت او را این‌گونه توصیف می‌کند:
«تختی بدون این که خودش بدونه یک رواقی بود. رواقی‌ها خیلی حساسن. خیلی هم خیرخواهن. از خودشون می‌گذرن به خاطر مردم، جسم براشون هیچی نیست. ولی در مقابل، روح اون‌ها بسیار بزرگه. روح همیشه می خواد از جسم بزنه بیرون. کار به جایی می رسه که همین کار رو هم انجام می‌ده. ارنست همینگوی هم همینطور بود. من راحت بهت می‌گم، تختی رو کسی جرات نداشت بکشه. کسی جرات تختی‌کشی نداشت. شاه هم مجبور بود رعایتش کنه.
رواقی، مال و منال نمی خواد؛ تیم که از خارج برمی‌گرده، پاداش می‌دن، همه رو میون بقیه تقسیم می‌کنه. دست خودش به پول چسب نمی‌خوره.
در ضمن اهل حقیقت هم هست؛ چرا حق مصدق رو خوردین؟ چرا کودتا کردین؟ چرا حکومت ملی رو از بین بردین؟ قهرمان های دیگه، جرات این حرف ها رو داشتن؟ جرات داشتن تو جبهه ملی برن؟
بی‌عدالتی هم بر نمی‌تابه ولی از حق خودش، نه حق مردم، راحت می‌گذره. تو فنلاند باید قهرمان اول المپیک می‌شد، حقشو خوردن، صداش در نیومد. تو رم حقشو خوردن صداش در نیومد. دوم که می شه حرف عجیبی می‌زنه: «طلا تو دستم بود، از دستم افتاد، ورش داشت، مفت چنگش، نوش جونش.» به شیخ ابوالسعید ابوالخیر خیلی علاقه دارم. در احوالاتش مطالعه کردم. از شیخ می‌پرسن، شیخ از کجا به این مقامات معنوی رسیدی؟ می‌گه از «شب‌زنده‌داری، بی‌دریغیِ مال، بی‌داوریِ سینه.» آقا این بی‌داوری سینه از همه سخت‌تره. تختی بی‌داوری سینه بود. حسد و بخل نداشت. بی‌دریغی مال هم داشت؛ آسایش بهش پاداش می‌داد، نمی‌گرفت و می‌گفت: «مگه پشت من بیل خورده؟!» خرج همه رو می‌داد، حقوقش رو می‌داد به دانشجو، می‌داد به پاسبون، هرچی گیرش می‌آمد با همه می‌خورد.
دقت کن! نه اهل فحشه، نه اهل شوخی رکیک و زننده. تو گوشش هم که می زنن، تلافی نمی‌کنه و صلوات می‌فرسته. آلبول رو که شکست می‌ده، می‌ره پیش خانوادش عذرخواهی می‌کنه. نه اهل دزدیه، نه پدرسوخته‌بازی. تو زمونه ابوسعید نیست، ولی حال و احوال دارِ این دوره‌اس. تختی هم از رواقیون بود. وقتی می‌گن: «تختی عموی همه بچه‌ها بود» یعنی همین. یعنی همین.

  • لینک کوتاه:

مطالب اخیر

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای ضروری با ستاره (*) مشخص شده‌اند.

Cancel reply